خوشبخت آنکه... ... ... ...

خداییش یکم زور داره...

تمام پاییز و زمستون گذشته (و حتی سال قبلش)، با اونهمه آلودگی هوا و انواع و اقسام ویروس های وارداتی عربستانی و عراقی و افغانی و آدمهای دور و بری که یکی در میون مریض میشدند، بنده در کمال صحت و سلامت، سُر و مُر و گنده، برای خودم جولون دادم و -جز در مواردی که احیاناٌ کسی داشته پشت سرم حرف میزده- حتی یک عطسه هم نکردم. اونوقت الان، توی این هوای ملایم و پاک بهاری و در بهترین و قشنگترین فصل سال سرما خوردم، سرما خوردنی! خدا نصیب گرگ بیابون هم نکنه، شماها که جای خود! یک هفته ای هست که فازهای مختلف گلو درد و فس فس و فین فین و هاپچه هاپچه و هااااپپچچچچوووووو رو دارم به ترتیب میگذرونم. سرو راست قامتی شده ام برای خودم، چون تا یک ذره سرم رو خم میکنم سینوسهام دردی میگیره که نگو. حالا خوبه شانه بسرها فقط به عقلشون معروفند نه به آوازشون وگرنه کلاٌ باید از سندیکای مرغان هم استعفا میدادم! (کی بود از اون ته راجع به عقل پچ پچ کرد؟ فکر نکنید گوشم هم گرفته ها! فقط صدام گرفته و دماغم.) خلاصه این مدت هم که دائم باید تلفن جواب میدادم و با این صدای دلنواز کلی همه رو به شک انداختم که شماره رو درست گرفتند یا نه. اونهایی هم که منو میشناختند کلی با محبت ازم میپرسیدند "اِوا خواب بودی؟" آخه عقل کل ها، من زمان نوزادیم هم وسط روز نمیخوابیدم، چه برسه به الان. تازه بعد از توضیحات مبسوط و مفصلی که راجع به یک هفته شلوغ (اونهم درست وقتی دلت میخواد تنها باشی) و بیخوابی شبانه و شرح ضعف و بیماری از آدم میگیرند نسخه شون اینه "این جوونهای حالا جون ندارند که!"

وای که چقدر دلم میخواست توی این مدت از خیلی ها بپرسم به روح اعتقاد دارند یا نه؟ حیف که نمیشد. همینش زور داره!

پ.ن. جاهای خالی تیتر را با کلمات مناسب پر کنید. (۱.۵ نمره)

پ.پ.ن. حسنی به مکتب نمیرفت، وقتی میرفت جمعه میرفت. شانه بسر وبلاگ آپ نمیکرد، وقتی میکرد بلاگرولینگ تعطیل بود!

 

...

و زندگی -همچنان- جاری است. امروز، با من، بی تو. فردا... که می داند؟ کیست که بداند؟

 

...

گاهی وقتها حرف توی دل آدم زیاده، ولی وقتی به زبون میرسه انگار گم میشه. میدونی چی میخوای بگی ولی نمیدونی چطور بگی، کلمه های مناسب رو پیدا نمیکنی، جمله ساختن یادت میره، انگار حرفهای توی ذهنت مثل چراغ چشمک زن یک لحظه هست و یک لحظه نیست..

این حالِ الان منه. میخوام تشکر کنم و نمیدونم چطور، ولی میخوام بدونید که ممنون شماها هستم. مرسی که به یادم بودید، مرسی از کامنت های با محبت و آفلاین و ایمیل های آرامش بخش. مرسی از تلفن و اس ام اس هایی که اصلاٌ انتظارش رو نداشتم. مهربونی و همدردی شماها -خصوصاٌ توی این محیط مجازی که شناختمون از هم خیلی کمتره- واقعاٌ خیلی ارزشمند و دلنشینه، و من از صمیم قلب قدردان لطف شما هستم، برای همیشه.

 

...

میدونستم داره اتفاق میفته. میدونستم مسافری. گیرم نمیخواستم باور کنم. تمام اون لحظه ها که بالای سرت، دست لاغر و استخونیت رو میگرفتم توی دستم و موهاتو ناز میکردم و مثل مامان بزرگی برای نوه اش برات پچ پچ میکردم و تو فقط گاهی، لحظه ای، چشماتو باز میکردی و با نگاهی که نمیدونم منو میدید یا نه یک لبخند بی رمق میزدی انگار ته دلم میدونستم داره اتفاق میفته.

هنوز یک جاده دیگه با هم همسفریم تا تو برای همیشه آروم بخوابی مامان بزرگ. داریم میریم خونه ات. داریم میریم...  

بدون عنوان!

بسمه تعالی. لطفاٌ درب شوتینگ را ببندید!

                                                                 !

 پ.ن.۱. محض شفاف سازی بگم که این نمای داخلی از شوتینگ زباله طبقه ماست! گاهی وقتها که ملت کیسه آشغالشون رو از اونجا شوت میکنند پایین، دریچه شوتینگ رو همونجوری باز میذارند (که خوب با وجود سمپاشی های مکرر باز هم امکانش هست خدای نکرده یکوقت از توش سوسکی، چیزی در بیاد) و تشریف میبرند منزل چاییشون رو بخورند. حالا من نمیدونم این بخشنامه رسمی رو نظافتچی ورودی نوشته و چسبونده، یا کار همسایه های شاکیه!

پ.ن.۲. فقط من رو تصور کنید که در شوتینگ رو یک لنگه پا باز نگه داشتم و دارم توی اون اتاقک یک متر در یک متر ِ نیمه تاریک دوربین رو تنظیم میکنم و گوشم هم به صدای آسانسوره که یهویی کسی سر نرسه و دلم هم شور میزنه که یکوقت در خونه بسته نشه، با اون قیافه بمونم پشت در!

 

سیزده به در و انشای نوروزی!

نوروز امسال از همان ابتدا برای ما نوروزی بسیار متفاوت و فراموش نشدنی بوده است. دقیقاٌ روزهای دوم، سوم بود که یک کرامپ شدید عضلانی ما را چند ساعتی از درد فلج و چند روزی خانه نشین کرد و پس از آن هم تا کنون گردش به چپ و راست با حرکاتی روباتیک امکان پذیر میباشد. در راستای اینکه خودمان کلی باتجربه و یک پا دکتریم، ضمن صرف مقادیری قرص و پماد، در حین تلاش برای گرم کردن حوله با اتوی داغ ساعدمان را هم سوزاندیم که حاصل آن اکنون به صورت یک سوختگی بدترکیب جلب نظر میکند و ما را در شیش و بش اینکه جایش میماند یا نه نگه داشته است. موارد فوق باعث شد تا برنامه دویدن صبحگاهی کلاٌ با وقفه ای طولانی مواجه شود و ما در افسوس این موضوع کلی غم و غصه و شکلات و آجیل خورده ایم. در همین حین نیز مجبور بودیم از مهمانان نوروزی ناخوانده پذیرایی شایسته به عمل آوریم تا استعداد آشپزی مان زیر سوال نرود.
تنها تهران گردی ما در این روزهای خلوت و تمیز -که کلی شکممان را برایش صابون زده بودیم- منحصر شد به رفتن به خیابان جمهوری و فروشگاه های تجهیزات پزشکی، به منظور ابتیاع تشک مواج جهت بیماری محتضر و در آستانه ابتلا به زخم بستر، و محض تکمیل حال خوش ما دیشب هم ناخن انگشت اشاره مان شدیداٌ شکست و کمی از بسترش جدا شد و خون آمد و حالا پانسمان شده ما را از خاراندن دماغمان محروم نموده است.
لازم به ذکر است که تا لحظه کتابت این سطور نگارنده هنوز هیچ اقدامی جهت به در نمودن نحسی سیزده انجام نداده است، فلذا، اگر این وبلاگ در موعد معمول و معهود خود آپدیت نگردید خواندن فاتحه بر جمیع خوانندگان واجب عینی میباشد.

ارادتمند: یک شانه بسر درب و داغون


پ.ن. اگر به نظرتون بیاد که نوشته های بالا دروغ سیزده بوده من شخصاٌ بهتون حق میدم!

 

...

نمیدونم آیا شما از "تیم برتون" و فضای خاص کارهاش خوشتون میاد یا نه، ولی من شعر زیر رو خیلی دوست دارم..


     *Voodoo Girl

Her skin is white cloth
.and she's all sewn apart
and she has many colored pins
.sticking out of her heart
She has many different zombies
.who are deeply in her trance
She even has a zombie
.Who was originally from France
,But she knows she has a curse on her
.a curse she can not win
For if someone gets
,too close to her
.the pins stick farther in

دختره طلسم شده

پوستش یک پارچه ی سفیده،
که تکه تکه به هم دوخته شده.
و یک عالمه سنجاق های رنگی
از توی قلبش زده بیرون.
اون چندتا زامبی داره
که همه تحت فرمانش هستن
حتی یکی از زامبی هاش
فرانسویه.
ولی اون میدونه که دچار نفرین شده،
نفرینی که نمیتونه بهش غلبه کنه.
برای همینه که اگه کسی بخواد باهاش صمیمی بشه،
سنجاق های توی قلبش عمیق تر فرو میرن..

* شعر از کتاب "The melancholy death of oyster boy & other stories" نوشته "تیم برتون". تصویر اثر خودم! و کپی برداشته شده از همون کتاب. کتاب به فارسی ترجمه شده، تحت عنوان "مرگ وحشتناک پسرک صدفی و داستانهای دیگر" با ترجمه "نینا جمشیدنژاد" ولی این فارسی شده شعر در اینجا شاهکار خودم هست!

 

آهای! آهای! غول چراغ جادو!

از خدا که پنهان نیست، از شما چه پنهان، همش داشتم فکر میکردم بعنوان اولین پست سال ۸۶ چه موضوعی رو سوژه کنم و درباره اش بنویسم که مخمل بانو جان تقلب رو رسوند! اگه میدونستم یک چیز دیگه از خدا میخواستم! مثلاٌ چی؟ خوب دیگه، این همون موضوع انشای امروزه. تقریباٌ شبیه همون بازی یلدا. ایندفعه باید ۵ تا آرزو برای سال ۸۶ بکنیم و بعد توپ رو بفرستیم به زمین ۵ تای بعدی.

خودمونیم، سخته ها! انتخاب ۵ تا از بین بسیار تا آرزوی کلی و جزئی و ریز و درشت و شخصی و جمعی. راستشو بگم گاهی توی تصورات و خیالبافی های خودم به این فکر کردم که اگه یک پری مهربون با چوب جادوش به من برسه و بگه سه تا آرزوی منو برآورده میکنه من ازش چه چیزهایی رو میخوام، همیشه هم توی انتخاب درموندم، عقلم نمیرسید بهش بگم چوب جادوی خودتو میخوام!

میخواستم بگم یک آرزو بیشتر ندارم، اونهم اینکه هرچی آرزو کنم برآورده بشه! ولی چون مطمئنم اینجوری بهم بد و بیراه میگید که بازی رو خراب کردم پس مینویسم و شخصی هم مینویسم:

۱. اولیش شاید بنظر کلیشه ای بیاد، ولی حقیقتاٌ آرزوم "سلامتی" ه، برای همه و مخصوصاٌ برای یک نفر که هم برای بچه هاش و هم برای پدر و مادرش دلسوزترین و مهربون ترین مامان دنیاست .

۲. آرزو میکنم کمتر احساساتی باشم تا با هر موضوع لطیفی اشکم درنیاد و مثلاٌ موقع شنیدن موسیقی بغض کنم و نتونم باهاش بخونم. (چیه؟ بهم نمیاد؟) در ضمن ظرفیت صبر و تحملم هم بره بالا که یکوقت خدای نکرده یک شانه بسر سکته کرده روی دست شماها نمونه.

۳. یک جو هم اراده ام قوی بشه لطفاٌ که دویست تا کار رو شروع نکنم و نیمه کاره ول کنم، از توضیحات اضافه در این مورد معذورم، میخواید همین یک ذره آبروی من هم بره؟

۴. انقدر دلم میخواد بتونم مثل بعضی هاتون مطلب بنویسم... به جان خودم.

۵. همیشه دلم میخواسته این سری کتابهای قبل و بعد و غرش طوفان و ژوزف بالسامو رو بخونم و همیشه هم بدلایلی نشده. آرزوم داشتن و خوندنشونه. بعلاوه اینکه برم یک ام پی تری پلیر خوبِ بدرد بخور بخرم، وقت از ارتوپد یادم نره، بتونم دوره مربی گری ایروبیک رو بگذرونم، خوندن فرانسه رو که بعد از سه ترم رها شد دوباره شروع کنم، مکالمه انگلیسی رو که به وضع فاجعه باری خراب شده مجدداٌ قابل تحمل کنم، بعضی از دوستانم رو ملاقات کنم و ... و ... 

تموم شد؟ ای بابا هنوز خیلی مونده بود که! حالا اگه باز هم کسی منو دعوت کرد دوباره شرکت میکنم و بقیه شو مینویسم. اما دوستانی که باید دعوتشون کنم به بازی:
مریم دوست جون، آزموسیس عزیز، بایرامعلی که حق بزرگتری به گردن ما داره! مژده شکلاتی، و ژرفای نازنین. 

پ.ن. یک آرزوی دیگه هم یواشکی بگم؟ دلم میخواد گاهی بتونم خارج از چهارچوب قواعد بازی کنم...