...

آمادگی که میرفتم یک همکلاسی داشتم که موقع نقاشی کوه ها رو با رنگ سبز میکشید. ما اول تعجب میکردیم ولی اون حق داشت. متولد شمال ایران بود و تا اون موقع کوهی رو خالی از جنگل و رنگ سبزش ندیده بود.

حالا شده حکایت ما و رنگ آسمون! از بس هر موقع سرمون رو بالا گرفتیم رنگ خاکستری و دودی و نهایتاٌ سفید دیدیم یک روز که آسمون آبی میشه از ذوقمون نمیدونیم چیکار بکنیم. تقصیر خودمون هم نیست. عادت نداریم به دوز بالای اکسیژن!

ایندفعه فرصت رو از دست ندادم و برای ثبت در تاریخ از این واقعه نادر و طرب انگیز عکس گرفتم (قابل توجه آزموسیس عزیز!)، حالا اگه یکخورده کج و کوله افتاده و کادربندی و اینا نداره به بزرگی خودتون ببخشید، وقتی از یک پنجره غربی بخوای رو به شمال عکس بگیری و برای اینکه دیوار سمت راستت توی عکس نیفته تا کمر از پنجره بری بیرون... دیگه بهتر از این هم نمیشه!

V for Valentine

پیش نوشت: متن زیر رو چند ماه پیش اینجا نوشته بودم. میدونم که تکراریه، شرمنده! ولی احساس کردم گذاشتنِ دوباره اش برای امروز زیاد هم بی مناسبت نیست، ضمن اینکه اون موقع تازه وبلاگنویسی رو شروع کرده بودم و تعداد محدودی ممکن بود اینجا رو بخونند و الان احتمالاٌ هستند کسانی که مطلب براشون جدید باشه، بعدش هم... اصولاٌ آرشیو برای یک همچین موقعیتهایی خوبه دیگه! 

 
جات خالیه. یعنی میدونی.. نه که بگم خالی، چون تو برای من هنوز سر جاتی. جای خالی مال کسیه که حاضر نباشه. تو برام حضور داری ولی میخوام حضورت فیزیکی هم باشه نه فقط حسی. خوبه که آدما گاهی دلشون برای هم تنگ بشه ولی این دلتنگی دائمی... درست مثل یه درد مزمن میمونه که همیشه باهاته. شاید هم بهش عادت کنی ولی درد به هرحال درده.

اوایل خودم نمیخواستم فراموشت کنم. الان میخوام، اما انگار نمیشه. تو همیشه هستی، همه جا هستی، توی تمام جزئیات زندگی، حتی توی بادوم زمینی داخل شکلات و روکش مرصع پلو. یادته هیچوقت شکلات مغزدار دوست نداشتی؟ برعکس من. یادته به پلوهای مخلوط لب نمیزدی؟ بازم برعکس من. تو همه جا زود جوش می آوردی و عصبی میشدی و من باید می بودم تا آرومت کنم. من توی مشکلات زود کم می آوردم و جا میزدم و تو باید می بودی تا به من انگیزه ادامه بدی. ما چقدر با هم فرق داشتیم و چقدر با هم جور بودیم..

میدونی چیه؟ من و تو انقدر با هم یکی شدیم که وقتی رفتی یه قسمتی از من با تو رفت و یه بخشی از تو با من موند. بعد از تو، من دیگه اون من ِ سابق نشدم. حالا نمیدونم که دلم برای تو تنگ شده یا برای خودم.. برای تو یا برای اون من، وقتی با تو بود.

کاش از زندگیم بری بیرون.. اما.. نه، نرو. بمون. همین بودن نصفه نیمه ات هم غنیمته. فقط دیگه نیا به خوابم. میدونی، من دیگه به خاطرات فکر نمیکنم چون خاطره یعنی گذشته.. یعنی تموم شده.. ولی تو تموم نشدی، تو الان هم هستی. فقط ازت خواهش میکنم، نیا به خوابم، چون اونوقت بیدار شدن خیلی سخته، خیلی سخت...

 

?IQ or EQ

در سالیانی بس دور...

"خوب بچه ها، امروز میخوایم راست و چپ رو یاد بگیریم. همه اون دستی که باهاش قاشق رو نگه میدارید ببرید بالا،.. آفرین، ..، آفرین درسته،... ایوای نه شانه بسر جان! اون دستی که باهاش قاشق رو میگیریم! ببین بقیه کدوم دستشون بالاست؟"

"خانوم اجازه، آخه من دست چپیَم."(منظور همون چپ دست بوده!)

چند دقیقه بعدش،

"...حالا اون دستی که باهاش چنگال رو میگیرید.." و شانه بسر ِ نیم وجبی ِ همچنان منطقی اینبار دست راست خود را بالا میبرد.

نتیجه گیری پس از سالیان متمادی:

بعضی وقتها درک موقعیت از تشخیص صحیح راست و چپ خیلی مهمتر و بلکه هم واجب تره. راستش انگاری یک کم طول کشیده تا من اینو بفهمم!  

 

...

توی دو روز گذشته با بارون سیل آسایی که اومد و بادی که فرداش وزید آسمون واقعاٌ آبی بود و هوا به شفافی شیشه ی تازه تمیز شده، و هر کسی رو که میدیدم -از جمله خودم- یجورایی سرحال و بانشاط بود و خوش اخلاق..

از امروز فکر کنم همه کم کم برگردند به حال معمول خودشون. مسخره است و جای تأسف، ولی واقعیت اینه که توی این شهر خاکستری حال و روز ما به باد هوا بسته است.

 

پای در کفش بزرگتران+ باز هم عکس

شانه بسری با دوربین غیر حرفه ای اش:

 

ادامه نوشته

سه تن از فعالان جنبش زنان دستگیر شدند (و آزادی به قید کفالت)

خبر جدید از کسوف:

"آزادی 3 فعال بازداشت شده ی جنبش زنان

عصر امروز، یکشنبه 8 بهمن ماه خورشیدی، فرناز سیفی طلعت تقی نیا و منصوره شجاعی، روزنامه نگار و فعالان جنبش زنان با قید کفالت، آزاد شدند."
                                              ............................................

چیزی ندارم بگم جز اینکه حالم بده، خیلی بد..

از زنستان:

"سه تن از فعالان جنبش زنان در فرودگاه امام دستگیر شدند.
طلعت تقی نیا، منصوره شجاعی، فرناز سیفی، روزنامه نگار،فعال جنبش زنان و عضو مرکز فرهنگی زنان، صبح روز شنبه 7 بهمن ماه ، هنگام خروج از کشور دستگیر شدند. انگیزه سفر آنان شرکت در یک کارگاه آموزشی روزنامه نگاری در دهلی هند بود.
پس از دستگیری این سه تن ماموران امنیتی به همراه آنان به منزلشان رفتند و پس از بازرسی منزل و جمع آوری وسایل شخصی آنان مانند کیس کامپیوتر، کتاب، دست نوشته آنان را به بند 209 زندان اوین منتقل کردند."

یعنی میشه کاری کرد؟

 پ.ن. نمیدونم چرا الان همش دارم به مادر فرناز فکر میکنم. مادری که همیشه در لابلای خطوط نوشته های فرناز حضور داشت و با نگاه نگران ولی لبخند بر لب دخترک مصممش رو بدرقه میکرد...

 

بازگشت گودزیلا

* یک هفته ای میشه که اینجا چیزی ننوشتم. این کابل برگردون هم عجب بلایی شد به جون ما. دو روز تلفن ها قطع بود، دو روز یکی از خط ها عوضی بود، دوباره یک روز کلاٌ تلفن ها قطع شد ولی یکی از خط ها هر نیم ساعت زنگ میخورد و توی گوشی صداهای عجیب غریب میومد که آدم رو یاد فیلم "The Ring" مینداخت، بعد یکی وصل شد اون یکی قطع موند، بعد اون یکی هم وصل شد، بعد... بعد هیچی دیگه، همه چیز شد مثل اولش، اون هم درست وقتی که تازه داشتیم به بی تلفنی عادت میکردیم! 

البته ننوشتنم فقط بخاطر قطعی تلفن نبود، خیلی چیزها توی ذهنم بود -و هست- که نمیدونم چرا به زبون نمیان. انگار ناخودآگاه نمیخوام درگیریهای ذهنم، ترسهام، نگرانی هام و ناراحتی هام رو جایی ثبت کنم. میترسم از ماندگار شدنشون. اینجور وقتها که نمیتونم خودمو بیان کنم سکوت کردن رو ترجیح میدم. دوست دارم بیشتر بخونم تا بنویسم. اگه در مواقع عادی دو گوش و یک زبان هستم در مواقع انجماد مغزی تبدیل میشم به هشت گوش و یک چهارم زبان!

* این چند روزه رسماٌ شدم تایپیست هیئت مدیره بلوک مون! خانم همسایه ما از اعضای محترم هیئت مدیره است و مدتیه که مدام با شهرداری منطقه و ناحیه در وضعیت "ارّه بده، تیشه بگیر" به سر میبرند و دائم در حال تلفن زدن و نامه نگاری هستند. "شانه بسر جان، میتونی این نامه رو برای من تایپ کنی؟ اینجوری رسمی تر میشه. قربون دستت روی همین سربرگ های بلوک چاپش کن." من هم که روم نمیشد بگم بابا جان، من گرفتارم. خوب ببرید دفتر فنی بلوک، با از اون لبخندهای گردن کج میگفتم بله حتماٌ. آدم کمرو و بی زبون حقشه هر چی سرش بیاد! ای الهام! خدا بگم چی کارت کنه که گذاشتی رفتی فرنگستون، این کارها وظیفه تو بود نه من! حالا بدو برو به مامانت گزارش بده که بیاد گوش منو بکشه دهن لق!

* نمیدونم چند نفر اینجا مشتری مجله همشهری جوان هستند. من خودم هر هفته میخرمش و مطالبش رو دوست دارم -البته گاهی هم پیش اومده که از بعضی نوشته هاش خوشم نیاد ولی الان حرفم راجع به این نیست- متاسفانه بخاطر کمبود جا نمیتونم مجله ها رو آرشیو کنم و نگه دارم، خوشم هم نمیاد توی کارتون بذارمشون و بفرستم توی انباری که خاک بخورن چون اینکار بنظرم فرقی با دور انداختنشون نداره. قصدم اینه که ببرمشون برای کتابخونه ای، جایی. ولی اگه از بین شما یا آشناهاتون کسی هست که آرشیوش ناقصه و میخواد کاملش کنه لطف کنید با کامنت یا ایمیل باهام تماس بگیرید تا یه جوری به دستتون برسونم. من از شماره ۴۶ تا ۱۰۴ رو دارم، باستثنای چند تا شماره اون وسط ها.

 

* خدایا این یخ فکر منو زودتر آب کن. لطفاٌ.