* یک هفته ای میشه که اینجا چیزی ننوشتم. این کابل برگردون هم عجب بلایی شد به جون ما. دو روز تلفن ها قطع بود، دو روز یکی از خط ها عوضی بود، دوباره یک روز کلاٌ تلفن ها قطع شد ولی یکی از خط ها هر نیم ساعت زنگ میخورد و توی گوشی صداهای عجیب غریب میومد که آدم رو یاد فیلم "The Ring" مینداخت، بعد یکی وصل شد اون یکی قطع موند، بعد اون یکی هم وصل شد، بعد... بعد هیچی دیگه، همه چیز شد مثل اولش، اون هم درست وقتی که تازه داشتیم به بی تلفنی عادت میکردیم!
البته ننوشتنم فقط بخاطر قطعی تلفن نبود، خیلی چیزها توی ذهنم بود -و هست- که نمیدونم چرا به زبون نمیان. انگار ناخودآگاه نمیخوام درگیریهای ذهنم، ترسهام، نگرانی هام و ناراحتی هام رو جایی ثبت کنم. میترسم از ماندگار شدنشون. اینجور وقتها که نمیتونم خودمو بیان کنم سکوت کردن رو ترجیح میدم. دوست دارم بیشتر بخونم تا بنویسم. اگه در مواقع عادی دو گوش و یک زبان هستم در مواقع انجماد مغزی تبدیل میشم به هشت گوش و یک چهارم زبان!
* این چند روزه رسماٌ شدم تایپیست هیئت مدیره بلوک مون! خانم همسایه ما از اعضای محترم هیئت مدیره است و مدتیه که مدام با شهرداری منطقه و ناحیه در وضعیت "ارّه بده، تیشه بگیر" به سر میبرند و دائم در حال تلفن زدن و نامه نگاری هستند. "شانه بسر جان، میتونی این نامه رو برای من تایپ کنی؟ اینجوری رسمی تر میشه. قربون دستت روی همین سربرگ های بلوک چاپش کن." من هم که روم نمیشد بگم بابا جان، من گرفتارم. خوب ببرید دفتر فنی بلوک، با از اون لبخندهای گردن کج میگفتم بله حتماٌ. آدم کمرو و بی زبون حقشه هر چی سرش بیاد! ای الهام! خدا بگم چی کارت کنه که گذاشتی رفتی فرنگستون، این کارها وظیفه تو بود نه من! حالا بدو برو به مامانت گزارش بده که بیاد گوش منو بکشه دهن لق!
* نمیدونم چند نفر اینجا مشتری مجله همشهری جوان هستند. من خودم هر هفته میخرمش و مطالبش رو دوست دارم -البته گاهی هم پیش اومده که از بعضی نوشته هاش خوشم نیاد ولی الان حرفم راجع به این نیست- متاسفانه بخاطر کمبود جا نمیتونم مجله ها رو آرشیو کنم و نگه دارم، خوشم هم نمیاد توی کارتون بذارمشون و بفرستم توی انباری که خاک بخورن چون اینکار بنظرم فرقی با دور انداختنشون نداره. قصدم اینه که ببرمشون برای کتابخونه ای، جایی. ولی اگه از بین شما یا آشناهاتون کسی هست که آرشیوش ناقصه و میخواد کاملش کنه لطف کنید با کامنت یا ایمیل باهام تماس بگیرید تا یه جوری به دستتون برسونم. من از شماره ۴۶ تا ۱۰۴ رو دارم، باستثنای چند تا شماره اون وسط ها.
* خدایا این یخ فکر منو زودتر آب کن. لطفاٌ.