86

حتماٌ تا حالا برای شما هم پیش اومده که حرفی رو بشنوید، یا نوشته ای رو بخونید و بعد از اون دلتون بخواد سکوت کنید؟ احساس کنید هرچی گفتنی بوده به زیبایی و شیوایی گفته شده و شما فقط میخواید راحت چشماتونو ببندید، یک نفس آروم و عمیق بکشید و با تمام وجود از چیزی که خوندید لذت ببرید؟

این بهاریه همون نوشته است برای من. بخونید و در حس من شریک باشید. دلتون شاد، وجودتون سلامت، نوروزتون مبارک!

 

 

 

تولد عید شما مبارک!

راستش هرچی فکر کردم "تولّدانه" برای خودم چی بنویسم هیچی به ذهنم نرسید. یادش بخیر دوران نوجوانی و ذهن پربار اون زمان!

"فلانی عزیزم، زادروزت را تهنیت گفته، از صمیم قلب آرزو مینمایم سالی که بر عمر عزیزت افزوده میگردد برایت شکوفه های شادکامی و موفقیت را به ارمغان آورد و کشتی آرزوهایت دستخوش امواج بیرحم روزگار نگردد تا سالم به ساحل مراد برسد. دوست همیشگی تو، بهمانی"

خلاصه اینکه امروز، یعنی دو روز مونده به سال نو و وسط هاگیر واگیر شب عید تولد شانه بسر میباشد. اگه میدونستید این ملت چه جوری کادوی تولد و عیدی آدمو یکی میکنند! فکر کنم بهتر باشه اسممو بجای شانه بسر بذارم شیره بسر! ضمناٌ از اونجایی که احتمال میدم بعضی ها بیان و سوالات بدبد و نامربوطی از من بپرسند پیشاپیش توجه شما را به نکات زیر جلب میکنم:

۱. من اصولاٌ با شمع روی کیک مخالفم. همون یک دونه فشفشه هم کفایت میکنه. چه معنی داره کیک آدم مثل پنیر سوئیسی سوراخ سوراخ بشه و هیچ جای سالمی روش نمونه؟

۲. در مقایسه با شاعران، عالمان و حکیمانی که براشون جشن تولدهای چند صد سالگی میگیرند، من، هدهد دانا، خیلی هم جوان محسوب میشم.

۳. ما شناسنامه مون رو گذاشته بودیم بالای رف توی پستوی کنار مطبخ که جاش امن باشه. حالا اگه موش رفته درست جای سال تولدمون رو جویده دیگه تقصیر ما نیست.

۴. و در نهایت، اگه حس کنجکاوی در شما هم -مثل شخص نویسنده- خیلی قویه میتونید از روی مدل خودروی بنده در فتوگراف ذیل یک حدسهایی بزنید. درست و غلطش پای خودتون.

 

...

میخواد حتماٌ در مراسم خاکسپاری و یادبود مادرش حاضر باشه. بالاخره مردم چی میگن؟ جلوشون آبرو داریم. خوب، چون میخواد اون موقع بیاد الان دیگه نمیتونه از کارش مرخصی بگیره و به دیدن همون مادر بیاد که کم کم داره به سختی نفس میکشه و مثل الاکلنگ بین این دنیا و اون دنیا تاب میخوره. شاید هم حق داره، کاری که از دستش برنمیاد، از دست هیچکس برنمیاد.

جون به جونمون کنند مرده پرستیم... و من بدجوری داره حالم از اینهمه دروغ و تظاهر بهم میخوره.

 

بمب گوگلی و هل من ناصر ینصرنی

قبل از هر چیز، اگه هیچ ذهنیتی راجع به بمب های گوگلی و نحوه عملکردشون ندارید این نوشته لگوماهی رو درباره اش بخونید: گوگل بمب چیه؟

خوندید؟ خوب حالا قرار شده همین روش در ارتباط با فیلم ۳۰۰ به کار گرفته بشه. توضیحات کامل در وبلاگهای عصیان و لگوماهی داده شده:

عصیان: يونانی‌های خوش‌تيپ، ايرانی‌های وحشی!
لگوماهی: با سیصد چه کار کنیم؟

این هم از بمب گوگلی من: 300the movie  لطفاٌ شما هم اگه مایلید توی وبلاگهاتون لینک بمب رو بگذارید و هی روش کلیک کنید!

در همین رابطه بخونید:
Let's bomb 300!
حرف‌هایی دیگر در مورد فیلم 300
یک واکنش احساسی دیگر در وبلاگ ها
همین الان از تماشای اولین سانس نمایش عمومی 300 برگشتم..
نامه ای به مخالفین سیصد
و نظرات دیگر:
نامه ای به سه دوست بمب گذار
300 و نگاهی دیگر
و اما فیلم سیصد...

و نگاهی متفاوت: سیصد برابر شونصد یا جیمز باند به قزوین میرود!!!


حالا که وظیفه ملی میهنی ام رو انجام دادم برسیم به درخواست کمک! راستش من خیلی اتفاقی سر از آرشیو دو سه ماه قبل خودم درآوردم (اینکه گفتم اتفاقی بی حکمت نیست ها، برای اینه که بعضی ها برام حرف درنیارند و پس فردا جایزه خودشیفته ترین بلاگر رو به من تقدیم نکنند!) و دیدم ای دل غافل! هرچی عکس توی اون مدت گذاشته بودم تبدیل شده به کادری سفید با یک ضربدر در منتهی الیه بالا سمت چپ! کاشف به عمل آوردم که سایت phosted.com که ازش برای آپلود عکس استفاده میکردم بعد از ۶۰ روز فایل ها رو از رده خارج میکنه، حالا چرا من تابحال به این نکته دقت نکرده بودم؟ این دیگه برمیگرده به هوش و حواس و چشم تیزبین و سواد و آی کیو و غیره و ذلک که مربوط به بحث ما نمیشه!  بگذریم.. آیا ممکنه شما لطف کنید و یک سایت مجانی با شرایط خوب برای به اشتراک گذاشتن عکس به من معرفی کنید و من رو از دردسر سرچ کردن خلاص کنید که ایشالا خیرش رو ببینید؟

 

...

هرآن‌کس عاشق است از جان نترسد
که عشق از بند و از زندان نترسد
دلِ عاشق بـُود گرگِ گرسنه
که گرگ از هی‌هیِ چوپان نترسد

۸ مارس، روز جهانی زن را گرامی میداریم.

                                                برای خواهرانمان...

پ.ن.  اطلاعيه شماره 2 برگزاری مراسم روز جهانی زن 8 مارس/17 اسفند

 

هذیان گویی!

آقای "ب" در چهل کیلومتری تهران زندگی میکند.
محل کار آقای "ب" بازار تهران است.
آقای "ب" یک businessman است.
آقای "ب" موبایل دارد. (کی ندارد؟)
همه با آقای "ب" کار دارند.
موبایل آقای "ب" بیش از اندازه زنگ می خورد.
موبایل آقای "ب" روز و شب و صبح زود و نصفه شب نمیشناسد.
موبایل آقای "ب" مایه عذاب شانه بسر است.
شماره موبایل آقای "ب" تنها در یک رقم با شماره شانه بسر متفاوت است.
شانه بسر مرتب به تماس های مربوط به آقای "ب" پاسخ می دهد.
شانه بسر همیشه یکبار باید بگوید "اشتباه گرفته اید" و در تماس (بلافاصله) بعدی شماره صحیح را به تماس گیرنده یادآوری کند.
شانه بسر درباره تلفن های ثابت قضاوت نمیکند ولی نمیداند چرا آنهایی که با موبایل تماس میگیرند شماره ها را در phonebookشان save نمیکنند!
شانه بسر این را هم نمیفهمد که وقتی کسی به موبایل زنگ میزند چرا میپرسد "منزل آقای "ب"؟ "
دوستان، همکاران و خانواده آقای "ب" همیشه در بدترین موقعیت های زمانی و مکانی ممکن به موبایل شانه بسر زنگ می زنند.
در آخرین مورد فوق، شانه بسر در یک وضعیت کاملاٌ ناپایدار، بالای صندلی و روی نوک پنجه پا ایستاده بود و با پارچه ای در یک دست و اسپری همه کاره رافونه در دست دیگر، ضمن تلاش برای پاک کردن سقف کمد دیواری، سر ۸-۷ سانتیمتر قدِ بلندتر با خدا دعوا میکرد که موبایلش در جایی دور از دست شروع به نواختن ملودی هیجان انگیزی نمود و شانه بسر از ترس اینکه خواب بعد از ظهر جمعه اهل خانه به چشمشان حرام نشود ناچار شد جفت پا از صندلی پایین بپرد.
تنها حاصل این پرش این بود که اسم کوچک آقای "ب" هم کشف شد: خلیل.
شانه بسر قبلاًها از اسم "ب" خوشش می آمد چون یاد رستورانی در خیابان شریعتی، پایین ضرابخانه می افتاد که چلوکباب و باقلاپلو های خوشمزه ای دارد.
شانه بسر الان به اسم "ب" آلرژی شدید دارد.
مچ پای شانه بسر درد می کند.

به سبک مورچه خوار: ازت متنفرم آقای "ب"!


 

گل سرخ و سفید و ارغوانی...

چـامـلي يه عادت خاصي داره. اون هيچ يادگاري و نشانه‌اي از گذشته‌ش نگه نمي‌داره...اين نشان-گريزي، شامل چيزاي ديگه مثل كارنامۀ دبستان و كادوهاي عصرحجري و مدالهاي شنا و تمام خنزر پنزرهاي غيررومانتيك و كاغذهاي تاريخ‌گذشته هم مي‌شه... اون با زوركي چسبيدن به پس‌مونده‌هاي گذشته‌ مخالفه و مي‌گه نوستالژي بايد خودجوش باشه..

دیروز در یک حرکت انتحاری به اندازه یک کارتن کاغذ پاره کردم و ریختم دور، از کارت های تبریک عید و تولد و نامه هایی که سر کلاس دور از چشم معلم ها به هم مینوشتیم و کاغذهایی پر از شعر و نقاشی، تا دفتر عقاید و یادگاری و حتی برگه های انتخاب واحد دانشگاه (اونهایی که توی دهه شصت و اوائل دهه هفتاد شاگرد مدرسه بودند، خصوصاٌ دخترها، میدونند دفتر عقاید چی هست!). انگار اون کارتن مقوایی و محتویاتش غیر از جای توی کمد، انرژی زیادی هم از من میگرفت. دیگه نخواستم نگهشون دارم.

فقط یک شعر بود که وقتی خوندمش نیشم باز شد! شعری که یکی از همکلاسیهای مدرسه سروده بود و اسم تمام بچه های کلاس رو توی اون آورده بود. اینجا مینویسمش تا موندگار بشه و بعد کاغذش رو پاره میکنم..

"میان سوّمی های ریاضی / کلاسی پر ز مخ های ریاضی
چه ایام خوشی بر ما گذشته / دلم از یاد آنها شاد گشته
کلاسی بود شاد و پاک و پر مهر / نرفته بحث هایش هم ز خاطر
که گهگاهی دل هم را شکستیم / ولی درهای دل ها را نبستیم
کلاس ما چو دریا هست و مرجان / در آن چون گوهری تابان و رخشان
ولی این با بقیه فرق دارد / که این دریا فقط یک موج دارد
در اینجا عشق و شادی میتوان یافت / جوانمردی و رادی میتوان یافت
کلاس ما که در دنیاست گلچین / گلی دارد که نامش هست نسرین
چو شبنم در کنار گل نشیند / دگر گل روی ناپاکی نبیند
خوشا آن روزهای خوب و شیرین / که با هم داشتیم همراه شیرین
کلاسم بهترین جاهای دهر است / ندائی معنوی ز آنجا بلند است
بیا روشن، بیا بی کینه باشیم / ندا گوید همه آزاده باشیم
کلاس ما چو باغ کوچکی است / که بر شاخ درختش پوپک ی است
نسیم ی چون درون باغ آید / گل مریم دگر غمگین نباید
از این مهد صفا مهری است در دل / ز جان بیرون نگردد نیز در گل
منیره چون یکی ماه منیر است / کمی هم آنطرفتر زهره ای هست
همه یاران ما یکتا و بی تا / نباشد بهر آنها هیچ همتا
اگر شمعی نباشد نور بارد / فروغ اندر کلاسم جای دارد
کلاسم را گرفته هاله ی مجد / ندانم من چه گویم اینک از وجد
همه فرزانگان در این کلاسند / همه بر عیب هم همچون لباسند
بزرگی از کلاس الهام گیرد / نکویی هم از اینجا وام گیرد
کلاسم چون گل سرخی است زیبا / که هر گلبرگ آن فردی است از ما
همه در جمع ما پاک و فهیمه ند / همانند نگار ی دلفریبند
ز ماندانا و میترا هم کنم یاد / که جان از یاد آنها هست دلشاد
به رویا بینم اکنون آن زمانی / که ما هستیم با هم همچو جانی
اگر بد کرده ام من شرمسارم / سپیده نیستم من شام تارم
خدایا دوستان را حفظ فرما / به هم نزدیک گردان قلب ما را"

خِرت، خِرت، خِرت.. 

غرغر های مبسوط

اسفند که میرسه، شهر میشه عین لونه مورچه ای که توش آب ریخته باشند. انگار بجای عید نوروز قراره آخر زمون برسه! همه اش با عجله داریم میدویم، البته اگه راه برای دویدن باز باشه وگرنه که یا توی ترافیک گیر کردیم یا توی صف های عریض و طویل بانک یا نمیدونم.. هر جای دیگه ای، و از اونجایی که همیشه آدم از هر چیزی که بدش میاد به سرش میاد، من هم امروز تمام وقت یا توی ترافیک بودم یا توی بانکهای مختلف!

داشتم توی پوشه های فیشهای حقوقی دنبال برگه پدربزرگم میگشتم که خانم مسنی عصازنان اومد و نشست کنارم.
- ببخشید، این کاغذها مال چیه؟
- فیش های حقوقی بازنشسته هاست مادر جون.
- ولی شما که هنوز جوونی؟!!! برای خودت میخوای؟
- نخیر :) دنبال فیش پدربزرگم اومدم.
- مگه از این کارت و دفترچه ها نداره؟
- بله داره. این فیش برای اینه که ریز دریافت و پرداختشو بدونه.
- معلومه خیلی دوستت داره که حقوقشو براش میگیری.
- نه! حقوقشو خودش میگیره، اون هم از یک شعبه دیگه. من فقط اومدم که برگه شو پیدا کنم براش ببرم.
- اون آقا رو میبینی اونجا نشسته؟ شوهرمه. پیرمرده. ولی به بچه هاش اعتمادی نداره که بیان براش حقوقشو بگیرند.
- ایشالا همیشه سالم باشند و محتاج کمک دیگران نباشند. (شما بودید چی میگفتید؟)
                                       ............................................................

- دخترم، میشه یک لحظه بیای اینجا؟
- بله، جانم؟
- من چشمم درست نمیبینه، میشه از توی اینها برام برگه مو پیدا کنی؟
- اسمتون چیه خانم؟
- ملکزاده.... (بازنشسته وزارت...)
- ،،، بفرمایید.
- دستت درد نکنه عزیزم. چقدر نوشته؟
- دویست و سی و هشت هزار تومن.
- ببین اون زیر ورقه بُن ننوشته؟ بُن غیر نقدی؟
- نه، چیزی اینجا ننوشته.
- بیزحمت این دفترچه مو هم نگاه کن ببین چقدر موجودی دارم؟
- پنجاه هزار تومن توی حسابتون هست.

پنجاه هزار تومن موجودی یک ملکزاده! 
                                      .............................................................

میخواستم از بانک سوم هم بنویسم. از شعبه ای که شاید سالی دوبار هم گذرم به اونجا نیفته و درست همونجا، امروز، همکلاسی دوران دبیرستانم رو بعد از سالها دیدم، ولی تا زمانی که اون بطرفم اومد و دست روی بازوم گذاشت و اسمم رو صدا کرد نشناختمش، نشناختمش تا وقتی گفت من شادی هستم. حالا نمیدونم اون خیلی عوض شده بود یا من دارم آلزایمر حاد میگیرم!

امان از این روزگار و گردشش!