"فرهنگ" میگن چیز قشنگیه!

آقا پسر همسایه طبقه پایین، ساعت ۱۲:۴۰ نصفه شب که با صدای بلند Sean Paul گوش میکنه، با مشت هم به دیوار میکوبه. حالا من موندم این بنده خدا بیشتر سادیسم داره یا مازوخیسم؟

پ.ن. نه اینکه با Sean Paul مشکلی داشته باشم، اتفاقاٌ ازش بدم نمیاد، ولی اینکه درست وقتی چشمهات گرم شده یکدفعه از زیر بالشت نعره بزنه ..Shake that thing miss Anabella, Get busyیکم زور داره!

پ.پ.ن. نمیدونم چرا کامنتدونی ایراد دار شده بود که به حول و قوه الهی برطرف شد. شاهکارهای بلاگفا رو به بزرگی خودتون ببخشید. من بی تقصیرم همیشه! 

آقاجون و گوگل

پدر بزرگ ۹۷ ساله ای رو مجسم کنید که نهایت ظرفیت پذیرش تکنولوژی براش تبدیل دستگاه تلفن خونه از شماره گیر قارقارکی به دیجیتال بوده باشه، حتی کارت ATM رو که برای دریافت حقوق بازنشستگی بهشون دادند پس داده و بجاش دفترچه بانکی گرفته...

حالا شانه بسری رو مجسم کنید که همون پدربزرگ خیلی بی مقدمه ازش سؤال کنه "تو میدونی گوگَل اصلاٌ چی هست؟" !!! (دقیقاٌ! شانه بسری با دهن باز مونده و چشمهای گرد شده)

"بله آقاجون؟؟"

"گوگَل در فرهنگ قدیم و به زبانهای محلی به کسی میگفتند که نگهبان و مراقب گله گاو بوده. بعبارتی گاوچران. همین اصطلاح بصورت بزگَل هم بکار میرفته، برای گله دار بزها. حالا من نمیفهمم این کلمه در علم و تکنولوژی به چه معناست که زیاد هم استفاده میشه. معمولاٌ توی این صفحه روزنامه اسمش هست. بیا اینجا رو بخون!.."

"آقاجون اون گوگِل هست نه گوگَل.

"پس بیا اینجا نزدیکتر بنشین که من بهتر بشنوم و برای من درست توضیح بده که این گوگِل چی هست"!


ای خدا! از دست آقاجون با این روزنامه خوندنش و گوگل با اون یوتیوب خریدنش! من که بیچاره شدم... 

 

همچنان باران..

"... شیشه پنجره را باران شست..."

 

...

توی این هوای نیمه ابری نیمه آفتابی امروز که خورشید قایم موشک بازیش گرفته، وقتی سایه ابرها رو روی کوه میبینم انگار بقیه سایه های زندگیم کمرنگ میشن. من این نقاشی واقعی، این کوه ها رو، این البرز قشنگ رو دوست دارم. به همین سادگی...

پ.ن. چه بارونی گرفت!

کپی رایت شانه بسر!

همه شما تابحال مرغ و جوجه و خروس و کبوتر و کلاغ و گنجشک دیدید، ولی مطمئنم که تقریباٌ هیچ کدومتون تابحال یک شانه بسر ندیدید، فکر کردم بد نیست عکسش رو اینجا بگذارم تا حداقل موجودیت این بنده خدا رو ثابت کنم!

 

اما اینکه چرا بهش میگن شانه بسر؟ این پرنده روی سرش یک دسته پر داره که میتونه اونها رو مثل بادبزن باز و بسته کنه، چیزی شبیه دم طاووس در مقیاسی خیلی کوچکتر، و البته غیر از شانه بسر به اسامی دیگه ای هم خونده میشه مانند: شانه سر، هدهد، پوپک، پوپه و مرغ سلیمان.

در اساطیر و ادبیات قدیم به هدهد زیاد اشاره شده و همیشه مظهر عقل و خرد بوده (من نه! اون!). در داستان سلیمان و ملکه سبا، هدهد نقش مشاور سلیمان و پیام رسان اون و ملکه سبا رو ایفا کرده و در منطق الطیر عطار نیشابوری (با تشکر از نادر عزیز که اشتباه من رو اصلاح کرد، مثنوی نبوده و منطق الطیر درسته) هدهد سخنگوی سیمرغ، یا بعبارتی سی مرغ، بوده. در غزلیات حافظ هم چندین بار به هدهد اشاره شده و دوتا از بهترین تفال های حافظ با این مطلع شروع میشند:
"مژده ای دل که دگر باد صبا باز آمد ... هدهد خوش خبر از طرف سبا باز آمد"
و "ای هدهد صبا به سبا میفرستمت ... بنگر که از کجا به کجا میفرستمت"

خلاصه که این شانه بسر رو دست کم نگیرید، برای خودش کم پرنده ای نبوده با اون نوک درازش! ولی از اون همه عقل و خرد و حشر و نشر با بزرگان فقط نوک درازیش -انسانی اش میشه زبون درازی- به ما رسیده گویا.

!The ornithology class is dismissed

 

...Kept waiting

میدونی بدی ایمیل چیه؟

از همون لحظه ای که روی send کلیک میکنی و میدونی که حرفهات تا چند ثانیه دیگه به مقصد رسیده.. دقیقاٌ از همون لحظه چشم انتظاری ات شروع میشه...

چوب خدا!

یک مادربزرگ ۸۰ ساله همیشه ایرادگیر و غرغرو آخرین کسی بود که احتمال میدادم در زندگیم باهاش همذات پنداری کنم...

ولی از دیروز این زانوهه بدجوری درد گرفته!

پ.ن. بلاگرولینگ شما رو هم کلافه کرده یا فقط برای من بازی درمیاره؟ :(

گذر

میخواستم بنویسم "کی شعر تر انگیزد، خاطر که حزین باشد"، میخواستم بنویسم پاییز فصل هوای سربی هست و نفس کشیدن توش مشکل، وقتی هم که بارون میاد و هوا رو لطیف میکنه یک چیزی اون ته گلو راه نفس رو میبنده، میخواستم بنویسم رفتن پرستوها و موندن کلاغها رو دوست ندارم، میخواستم بنویسم خیلی چیزهای دیگه رو... ولی دیدم اگه بخوام یک پست دیگه با این حال و هوا بنویسم مجبور میشم اسم وبلاگم رو عوض کنم و از "پیک صبا" بذارم "مویه سرا"!!

"برعکس نهند نام زنگی کافور" شده حکایت ما! این از اسم شانه بسر برای منی که حموم به حموم شونه به موهام نمیخوره (بله، هرکی موهاش فر و نسبتاٌ بلند باشه می دونه من چی میگم. بیخود از اون قیافه های اتو کشیده به خودتون نگیرید!). اون هم از پیک صبا -که قراره پیام آور شادی باشه- برای وبلاگم که شده غمنامه! البته حضرت حافظ وعده داده "چنان نماند، چنین نیز هم نخواهد ماند". ایشالا که سر کاری نباشه! باید ببینیم و تعریف کنیم.

پ.ن. اصولاٌ متوجه شدید که من چقدر شعر بلدم؟

"نوستالژی های بی اساس"

توی این شهر شلوغ و بی در و پیکر، هنوز یک کوچه شیبدار هست که لابلای ساختمونهای بلند و برجهای نوسازش یک خونه قدیمی کوچولو مونده. یک خونه آجری یک طبقه، از همونها که پنجره چوبیش به کوچه باز میشه و نرده های فلزی لوزی لوزی داره. همونهایی که درش از آهن و شیشه مات ه و وقتی باز میشه مستقیم میری توی هال خونه. توی هالی که یک میز گرد داره و دورش چهارتا صندلی لهستانی و یک مبل راحتی رویه مخملی هم اونور روبروی تلویزیون. از اون خونه هایی که وقتی میخوای بری به صاحبش سر بزنی لازم نیست قبلش تلفنی هماهنگ کنی، همین که اون دور و برا باشی کافیه تا بتونی بری و خودتو به قهوه و بیسکوئیت و اشکهای مادام ارمنی مهمون کنی که میگه: "همسایه خوب همه رفتند. تنها شدم مامی جان. تنها."

اما وقتی از در اون خونه میای بیرون یکدفعه همه چیز عوض میشه. یادت میاد این ساختمون دو نبش سر کوچه که تابلوی "آموزشگاه کنکور علوی" داره تا همین سه سال پیش خونه پدربزرگت بود، ولی از لای در نیمه باز حیاطش که سرک میکشی و دنبال خاطرات بچگی ات میگردی چیزی پیدا نمیکنی. یک کم که میای پایین تر و به سر خیابون میرسی یاد اون روزهایی میفتی که به جای "فرهنگسرای هنر" اینجا فقط یک تپه خاکی بود و بس، و خیابون ارسباران خلوت بود. اونقدر خلوت که یکبار موقع دوچرخه سواری از سربالایی با سرعت اومدی پایین و مستقیم عرض خیابون رو رد کردی و اتفاقی هم برات نیفتاد..

خیلی چیزها عوض شده، ژرفا چه خوب گفته این خاطرات و لحظات فقط در حافظه ی من وجود خارجی دارند و بس. ولی من گاهی دلم نمیخواد به خاطرات فکر کنم و اونها رو به یاد بیارم. دلم میخواد اونها رو ببینم و لمس کنم. دلم میخواد در بطن اون خاطره بمونم. دلم... دلم گاهی بدجوری تنگ میشه..

یک پست زرد!

"اگر یک تکه دیگه از پای بخورم میمیرم،

اگر یک تکه از پای نخورم میمیرم،

حالا که قراره بمیرم..

بهتره یک تکه بخورم بعد بمیرم.

هام.... م...

قورت... خداحافظ"  (شل سیلورستاین)

شعر بالا را برای شانه بسر و شله زرد مامان پز دوباره خوانی کنید.

هام.... م... قورت... خداحافظ!

پ.ن. شاید با ربط، شاید بیربط به موضوع: این هوای ابری امروز از همون صبح انگار بوی خداحافظی میداد..

 

...This is not fair

کاش وقتی دلخوری، وقتی از من دلخوری، بجای اون برخورد مظلومانه قهرآلود و نگاه رنجیده و سکوت عذاب آور، باهام رو در رو میشدی و سرم داد میزدی... تا من هم سرت داد بزنم و دعوا کنیم -مثل دو تا حریف هم زور- و بعد آشتی کنیم.

از این احساس گناه متنفرم...

...

                                         

                                      

  "غروب همیشه واسه من نشونی از تو بوده...."                

 

قبول حق!

اولین جلسه است که اومده برای ورزش. از لحظه ای که پایش رو داخل سالن گذاشته یک نفس داره حرف میزنه، از بی سحری روزه گرفتنش میگه و اینکه کلی مهمون برای افطار داره و چه و چه. بهش سفارش میکنم که زیاد به خودش فشار نیاره و حرکتها رو ملایم انجام بده و هر جا هم احساس خستگی کرد دیگه ادامه نده. کلاس رو شروع میکنم تا مربی مون که باز هم توی ترافیک گیر کرده خودشو برسونه و وقتی میاد در حین جا عوض کردن بهش میگم هوای شاگرد جدید رو داشته باشه که هم تازه وارده و هم روزه بی سحری.

توی سه دقیقه استراحت کلاس خانوم درست نشسته کنار بطری آب من و روی حوله ام! ازش عذرخواهی میکنم که دارم جلوش آب میخورم و به شوخی میگم "عوضش ثواب روزه تون چند برابر میشه." جواب میده "نه بابا این حرفها کدومه؟ من همیشه منتظرم ماه رمضون بشه که وزن کم کنم! هر سال ماه رمضون پنج شیش کیلو خودمو لاغر میکنم، حالا امسال این یه ماهه ورزش هم میام که بیشتر کم کنم!"

خوب، راجع به نماز و روزه ای که طرف حسابت خداست من نمیتونم چیزی بگم. ولی اون ورزش کردنت... اون ورزش کردنت... استغفرلله! یادمه مامان یکی از دوستهام - که شدیداٌ هم اضافه وزن داشت - خیلی بی مقدمه شروع کرده بود به نماز خوندن. توضیحی هم که برای متحول شدنش میداد این بود "شنیدم همین دولا راست شدن باعث میشه شکم آدم جمع بشه"!

اون ورزش کردنت بخوره توی سرت! اگه اینو نمیگفتم میمردم!

سوتی شانه بسری!

- شانه بسر جان، خیلی وقته ندیدمت!

- اون دیگه از کم سعادتی شماست که به ما سر نمیزنید. (باید میگفتم کم لطفی، نه؟)

               .................................................................................................

- راستی این لابی ورودی تون چه قشنگ شده!

- بله، از وقتی خانم فلانی نگهبان ساختمون شده خیلی به دکوراسیون ورودی رسیده.

- ؟؟؟؟؟

- یعنی منظورم نماینده ساختمون!

               .................................................................................................

- پیش ما هم بیا.

- چشم. حتماٌ تشریف میارم!

پ.ن. بعضی روزها... روز آدم نیست.

راحتی بابا جان؟

سطل بازیافت زباله یا...؟

پ.ن. این پست صرفاٌ آزمایشی برای درج تصویر بوده و ارزش دیگری ندارد!

پ.پ.ن. خوب ظاهراٌ اینطور که دوستان گفتند عکس قابل رویت نیست جز برای خودم. این "خودم" هم دور از جون همه مثل چهارپایی در گل مونده. ممکنه کسی منو راهنمایی کنه؟ چون نمیدونم باید چکار کنم تا تصویر درست دیده بشه. به خدا ثواب داره! 

پ.پ.پ.ن. ایشالا که یاد گرفتم عکس بذارم؟ تو رو خدا بگید که درست شده وگرنه شرتو جان کلاٌ سوات شانه بسر رو میبره زیر سوال!