حس یک جمعه تنها

بعد از مدتهای مدید دلم خواست عود روشن کنم. علت خاصی نداشت, شاید خستگی, شاید تنهایی, یا فقط برای تنوع و چند دقیقه ای در رفتن از دست جزوه و مقاله و دیکشنری. مامان هم که خونه نیست تا بوی عود اذیتش کنه. راستی خیلی وقته ENYA هم گوش نکردم, الان حسش هست..

عود خیلی آروم میسوزه, چه دود ظریفی ازش بلند میشه! تا حالا مسیر دود رو توی هوا نگاه کردین؟ با ظرافت پیچ و تاب میخوره, حرکت میکنه و بالا میره و توی هوا پخش و کم کم محو میشه.. و بعد دوباره نگاه آدم برمیگرده به سر عود که داره میسوزه و دوباره مسیر دودی که میرقصه و میرقصه و ذراتش از هم دور میشن. مثل یک رودخونه کوچیک.. ولی نه, مسیرش که ثابت نیست, کافیه یک نفس بکشی تا بازدمت اونو جور دیگه ای به رقص بیاره. میشه یک عود رو از اول تا آخر که بسوزه و تموم بشه نگاه کرد و خسته نشد. فکر میکنم شاید یک دلیلی که سیگاریها دلشون نمیاد سیگار رو ترک کنن همین تماشای دود شناور توی فضا باشه..

ENYA می خونه : " Who Knows?... Only Time " . عود دیگه تموم شده, فقط بوی عطرش مونده, برم یکی دیگه بیارم روشن کنم. دستم به کمد نرسیده تلفن زنگ میزنه.. ایوای این دختره مقاله اش رو تا فردا صبح میخواد. برگرد, برگرد سر کار و زندگیت.. ولی قبلش این خاکسترها رو یادت نره از روی میز جمع کنی...

اول دفتر...

 

"- ... چرا خودت وبلاگ نمینویسی؟

- من؟ آخه چی بنویسم؟ حرفی ندارم که ارزش نوشتن داشته باشه.

- وقتی شروع کنی به نوشتن, برای اینکه حرف داشته باشی مجبور میشی وقت بذاری, مطالعه کنی, به اطرافت بیشتر دقت کنی و اونوقت میتونی دید بهتری داشته باشی و مسائل رو از زاویه دیگه ای ببینی جوری که حتی موضوعات عادی هم برات سوژه نوشتن بشه..."

توی یک ماه گذشته به این حرفها فکر کردم. به نظر منطقی میاد. ولی اینکه آیا یک وبلاگ خوان حرفه ای میتونه وبلاگ نویس هم بشه یا نه بعداٌ معلوم میشه!