افتخارات من! با افاضات اضافه

از آن جا که این روزها مد شده است آدم‌ افتخاراتش را در وب‌لاگش بنویسد، من هم تصمیم گرفتم از قافله عقب نمونم و افتخاراتم رو در وبلاگم لیست کنم.

۱. سابقه وبلاگ نویسی نزدیک به سه ماه و گرفتن حدود بیست لینک از وبلاگهای خدا در این مدت، بدون هیچگونه خواهش و منت کشی! (دوستان دیگر از قافله عقب نمونید! از ما گفتن! ای مخاطب خاص، با تو هم هستم ها!)

۲. معدل دیپلم ۱۸.۱۱ و معدل ترم یک دانشگاه ۱۱.۹۶ (بعبارتی مشروط ترم یک)

۳. توانایی درست کردن ماست و خیار در هفت دقیقه و خوردن همون ماست و خیار در چهار دقیقه.

۴. کاشف اولیه کرانچی در خانواده.

۵. استفاده از یک مونیتور "TVM 14 به مدت بیش از ده سال تا همین پریروز که رفتیم یک  "LG 17 خریدیم.

۶. دارنده یک فقره گوشی موبایل SAMSUNG N620 نقره ای بسیار جواد که بسی مایه مسرت دوستان است.

۷. خونه مون طبقه چهارمه، آسانسور داریم.

۸. یک بار از رویا نونهالی توی پاساژ های شهرکمون امضا گرفتم.

۹. علیرضا خمسه رو هم توی همون پاساژها دیدم، اصلاٌ محل نذاشتم.

۱۰. کامران نجف زاده (خبرنگار صدا و سیما) رو هم توی همون پاساژها با دوست دخترش ( حالا گناه مردم رو نشوریم، شاید هم زنش بود) دیدم.

۱۱. آهان.. خداداد عزیزی رو هم با اون ب ام و نقره ایش هزار بار دم باشگاه پاس دیده بودیم قدیمها. عجب ب ام و ای بود!

۱۲. هر روز کلی صدای هواپیما میشنویم، توی هوا هم میبینیمشون.

۱۳. اولین بار که امتحان رانندگی دادم رد شدم. بعدش دیگه امتحان ندادم تا چندین سال چون دچار ضعف روحی شده بودم.

۱۴. الان دست فرمون دارم تو مایه های سیا ساکتی. لایی هم بلدم بکشم.

۱۵. از مارمولک میترسم عین سگ، ولی از سوسک نمیترسم.

۱۶. بچه که بودم چند بار آدامس چسبوندم روی اف اف مردم و در رفتم.

۱۷. گچ دیوار خوردم در بچگی. گویا خوشمزه هم بود.

۱۸. یک تخصص بسیار خاص در بچگی داشتم.. گیر انداختن مگس در گوشه پنجره و له کردنش با انگشت.

۱۹. تنها بشری هستم که معتقد است محمدرضا گلزار اصلاٌ خوشگل نیست و کلاٌ مالی هم نمیباشد.

۲۰. استعداد بسیار درخشان در تقلید از مدل صحبت کردن اقوام پدری و شاد کردن محیط خانواده.

۲۱. یکی از سه نفر از ۲۵ همکلاسی مدرسه که هنوز در مملکت تشریف داریم، ۲۲ تاشون پر.

۲۲. قادر به چشم پوشی از بقیه افتخارات، چون که اعلام شد: ناهار حاضره!

پ.ن. جدیدترین افتخارم که بعد از نوشتن این پست کسب کردم اینه که لینکیده شدم توسط جناب آچار فرانسه، امر کردند که اینو بنویسم، من هم ترسیدم اگه ننویسم یکوقت پشیمون بشوند لینکشونو پس بگیرند!!

پ.ن.ن. آدم بعضی از این لیستهای افتخارات رو میبینه از خودش و افتخارات مختصرش خجالت میکشه! تصمیم گرفتم یک کم لیستم رو طولانی تر کنم. آبروم رفت همش ۲۲ مورد نوشتم! اینهم تتمه اش:

۲۳. چپ دست هستم. (چطور یادم نبود اینو همون اول بگم؟)

۲۴. اولین تقلب درسیم مربوط میشه به اول دبستان. همون موقعها که بینمون روی نیمکت کیف میگذاشتیم تا از روی دست هم نبینیم. من و دوستم کتاب رو توی جامیزی باز کردیم و از روش نوشتیم.

۲۵. بعد از اول دبستان دیگه تقلب نکردم تا دانشگاه.

۲۶. سر امتحان مدار منطقی با دوستم ورقه هامون رو عوض کردیم. اگه بدونید من در این موارد چقدر ترسو هستم میفهمید که این کار کلی برام افتخار آمیز بوده.

۲۷. شاهکار تقلبم سر امتحان زبان اسمبلی بود که یک برنامه ۶ صفحه ای رو (که پروژه کلاسی هم بود و ما اونو سفارش داده بودیم!) با سوزن پرگار روی ۱۰ تا خودکار بیک حکاکی کردم و بردم سر جلسه از روش نوشتم. اونوقت یک سوال نیم نمره ای خیلی آسون رو بلد نبودم و جواب ندادم. احتمالاٌ استاد خل شده سر تصحیح برگه من!

۲۸. رکورد دار صرف چای و نازوک و گاتا در کافه نادری.

۲۹. مشتری پیراشکی خسروی از اون موقع که پیراشکی گوشتش ۵۰ تومن بود تا حالا.

۳۰. دریافت دعوتنامه و کارت ورود به آزمون ورودی مدرسه تیزهوشان درست در زمان بازگشت از سفر شمال و فهمیدن اینکه آزمون همان روز صبح برگزار میشده که ما توی جاده تشریف داشتیم. اون شب دقیقاٌ تا صبح فرداش گریه کردم!

۳۱. استفاده از شیشه شیر و پستانک تا حدود ۴ سالگی. وقتی هم که مامانم خواسته بود شیشه رو ازم بگیره به بهانه "این دیگه خراب شده، به درد نمیخوره" با خواهش و گریه گفته بودم: "خوب بریم از داروخانه زند یکی دیگه بخریم".

۳۲. یکبار هم وقتی دیدم مامانم داره از توی شیشه شیر (همونها که عکس سر گاو روش داشت، مال کارخونه پاک) برام شیر میریزه اعلام کرده بودم که: "من شیر گاو نمیخورم، شیر قوطی میخورم"

۳۳. این لیست احتمالاٌ آپدیت خواهد شد.

 

ای وطن

- بستنی خریدی بابا؟

- نخیر! این چه مارک بستنی(!) بود که تو خواسته بودی؟ فروشنده هه کلی تعجب کرد. اسمش رو هم تابحال نشنیده بود.

- مگه میشه؟ من خودم همیشه دارم ازش میخرم!

- من فکر کردم جدیده، اینها نمیشناسند. بهشون هم گفتم که باید همیشه در جریان بازار محصولات جدید باشند. به هر حال بستنی وطن نداشتند.

- "وطن"؟؟؟ بابا من گفته بودم بستنی "میهن"* !!!

شاید توی فرهنگ لغت وطن و میهن یک معنی داشته باشند، ولی توی سوپرمارکت و وقتی قضیه به شکم مربوط باشه با هم تومنی هفت صنار فرق میکنند! آره پدر من!

 

* نام یکی از کارخانه های محصولات لبنی داخلی

این روزها...

حتی اگه به تقویم هم نگاه نکنی، هوای خنک و نسیم این روزها به یادت میاره که پاییز دیگه رسیده. این باد خنک رو که از پنجره میاد تو و پرده ها رو میبره توی هوا خیلی دوست دارم، ولی حس عجیبی در من بوجود میاره که نمیدونم چیه. حتی نمیتونم بگم حس خوبیه یا بد، شاید یکجور بیقراری، دلتنگی، یا... واقعاٌ نمیدونم. مثل یک انتظار. انتظار برای خداحافظیی که میدونی نزدیکه و دلت نمیخواد بهش برسی، آرزو برای یک سلام دوباره که نمیدونی ممکن هست یا نه. ذهنی که به همه جا پرواز میکنه و دل به هیچی نمیده جز خیال. یک حس سردرگم که تکلیفت رو باهاش نمیدونی. حتی باعث میشه تکلیفت رو با خودت هم ندونی. حالت خوبه یا بد؟ خوشحالی یا ناراحت؟ سرحالی یا خسته؟ اصلاٌ هستی؟

هستم. فقط نمیدونم کجام. انگار یک جایی اون وسطها، بین حس بد و خوب، بین خوشحالی و ناراحتی، بین سرحالی و خستگی موندم، مثل یک الاکلنگ بی نوسان. انگار گم شدم. کاش یکی منو پیدا کنه...

 

قوری نصفه نیمه!

بووووووووووووووووووووووووووووب (زنگ در خونه ما صداش اینجوریه! یعنی کل بلوکمون همینجوریه)

- سلام خانم فلانی، بفرمایید.

- سلام شانه بسر جان، قربانت عجله دارم. مامان هست؟ خواستم ببینم قوری درسته دارید به من بدید؟

فکر کنم نزدیک شش هفت ثانیه مکث کردم ولی توی همین مدت مغزم به اندازه تمام جمع و تفریق های زندگیم پردازش اطلاعاتی انجام داد! قوری درسته؟ مگه قوری نصفه هم داریم؟ یعنی قوری شون شکسته، منظورش قوری سالمه؟ اینا که خودشون چند جور سرویس چایخوری و قوری و کتری دارند توی خونه شون. (آره! آمار تمام کابینت هاشون رو دارم! بابا هشت ساله همسایه ایم.) الان دم ظهر قوری میخواد چیکار؟.... آخرش تنها چیزی که به ذهنم رسید بگم این بود که:

- یعنی چه جوری باشه؟

- درسته دیگه، قوری کامل، مامان هست ازش بپرسی دارید یا نه؟

- توی حمومه. اجازه بدید الان میپرسم. (ای خدا آخه من از مامان چی بپرسم؟ نمیگه چرا دری وری میگی؟ به خانم فلانی بگم نداریم، خیال خودم رو راحت کنم. ولی مگه میشه آدم توی خونه قوری نداشته باشه.. میفهمه الکی دارم میگم. عجب گیری کردم با این مغز فریز شده!)....

- ..... مامااان! خانم فلانی دم دره، میگه قوری درسته میخواد! چی بگم بهش؟ داریم همچی چیزی؟!

- غوره درسته؟ نه، نداریم. ولی بگو آبغوره توی یخچال هست اگه میخواد!!!

خداییش نمیدونم صدای من توی حمام اکو شده یا مامانم جدیداٌ تغییر لهجه پیدا کرده و ما خبر نداشتیم! ولی همش دارم فکر میکنم اگه قوری رو برداشته بودم و برده بودم دم در، چی میشد؟!...

بوی ماه مهر

اون حاضره هرچی داره بده و برگرده به دوران مدرسه.

من حاضرم هرچی دارم بدم و برنگردم به اون دوران.

خدا به جفتمون عقل بده!!

آبجی پوارو!

 

توی دنیای به این بزرگی چیزهایی پیدا میشه که فقط یک دونه ازشون وجود داره. مثل آثار هنری خاص، عتیقه ها.. و خواهر من! (خوب چیه؟ من فقط یک دونه خواهر دارم.) این خواهر من- که حالا اینجا اسمش رو میگذاریم شبدر خانم، بهش هم میاد! - از علاقمندان سریالهای پلیسیه و همیشه ارادت خیلی خاصی به جنابان پوارو و شرلوک هولمز داشته و داره. اون موقعی که جمعه ها بعد از ظهر کانال ۴ تلویزیون سریال "پوارو" و بعدتر هم "ماجراهای شرلوک هولمز" رو به زبان اصلی پخش میکرد شانه بسر که هیچ، حتی گنجشکهای محوطه بیرون هم جرات جیک زدن نداشتند. حالا خدا عالمه از اون لهجه های غلیظ بریتیش اصلاٌ چیزی هم سر در می آورد یا نه! خلاصه کلام اینکه اونهمه تماشای عملیات پلیسی بی حکمت نبوده و با همه اقدامات احتیاطی من بالاخره شبدر خانم وبلاگمو نمیدونم از کجا پیدا کرده. حالا اینکه من از کجا فهمیدم که اون فهمیده که من وبلاگ دارم... خوب هر کسی برای خودش یکسری روشهای خاص کشف جرم داره!  

حالا امروز تولد این خواهر کارآگاه منه. خواستم اینجا هم بهش بگم تولدت مبارک! و با یک تیر دو نشون بزنم. هم اینکه بگم: هان! میدونم وبلاگم رو میخونی! و هم منت کشی کنم که: تو رو خدا یکوقت پای دوست و آشنا و خانواده و فک و فامیل رو اینجا باز نکنی که اصلاٌ حوصله ندارم. بابا شاید پس فردا خواستم بهشون بد و بیراه بگم، شاید خواستم نک و ناله کنم، شاید هزار تا حرف باربط و بی ربط بزنم، من هم که خودسانسوری نمیکنم پس سری که درد نمیکنه دستمال نبندیم بهتره. کادوت هم که توی کمده! پس به کسی آدرس نمیدی دیگه! باشه؟! مممم.. فوقش یک هفته هم ظرفهای شام رو میشورم. سوپ قارچ که دوست داری درست میکنم برات، یک بلوز هم برای شلوار جینت میخرم،.. بیشتر از این هم باج نمیدم. جنبه داشته باش! حیف که تولدته وگرنه... راستی، تولدت مبارک!

 

نق نق!

از دو روز تعطیلی که هیچ برنامه خاصی براش نداشته باشم اصلاٌ خوشم نمیاد. دوستان بی معرفتی که یکدفعه سرتون رو انداختید پایین و راه افتادید رفتید شمال... میمردید یک زنگ هم به من بزنید؟؟ ای بابا حالا درسته که قبلش بهتون گفته بودم "مامان اینها دارند میرند شمال ولی من اصلاٌ حوصله رفتن ندارم توی گرما و شرجی" ولی منظورم این بود که با بزرگترها حوصله ندارم برم.. نه اینکه کلاٌ نخوام برم شمال! حالا از اینجا رونده و از اونجا مونده شدم. به قول یک ضرب المثلی که دقیقاٌ هم نمیدونم درستش این باشه یا نه "هم از حلوای قم موندم و هم از شوربای کاشان". اگه کسی میدونه اصلش چیه بهم بگه لطفاٌ، حداقل یک چیزی یاد بگیرم که تعطیلیم خیلی هم به بطالت نگذره! 

* این اولین و آخرین بارم بود که وقتی کار بهتری برای انجام دادن نداشتم بخوام وبلاگ آپدیت کنم! ناسلامتی وبلاگ باید با خم رنگرزی یک فرقهایی داشته باشه دیگه...

دخترونه!

دیشب که داشتم بعد از قرنی کمدهام رو مرتب میکردم متوجه نکته خاصی شدم. اون هم اینکه توی دسته بندی لباسهام ( اعم از اسپرت، مجلسی، خونه ای و... ) مدتهاست category جدیدی تعریف شده به نام "زیر مانتویی"! برای اطلاع اون دسته از دوستان که ممکنه ذهنیتی راجع به این موضوع نداشته باشند بگم که لباسهای زیر مانتویی شامل لباسهایی میشه مثل بلوز و تاپ هایی که از فرط زیاد پوشیده شدن یکم کهنه شده اند و در فاز بعدی استفاده، تبدیل به دستمال گردگیری منزل خواهند شد.

 البته این هم برای خودش یک روش بهینه مصرف کردنه، فقط یک نکته خیلی خیلی مهم داره... مطمئن باشید که از لحظه خروج از منزل تا زمانی که برمیگردید هیچ جا قرار نباشه مانتو تون رو در بیارید!

پ.ن. الان که خودم نوشته مو خوندم احساس کردم که آثار سردرد طولانی دیروز+ معده درد امروز توش موج میزنه! توصیه ایمنی شانه بسر: از هرگونه بحث استرس زا با افرادی که عادت به پیاده روی روی اعصاب دیگران دارند دوری کنید که نتیجه اش جز درد و هذیان گویی چیز دیگه ای نیست.

گوگل، تو هم؟

یک بنده خدایی با جستجوی "مشکلات" رسیده به اینجا. کاری به این ندارم که حالا مگه در دنیای واقعی کم مشکل وجود داره که کسی بخواد در دنیای مجازی دنبالش بگرده! کاری به این هم ندارم که جناب گوگل وسط اینهمه محتوای فارسی روی وب، وبلاگ نخودی منو دارای "مشکلات" تشخیص داده!! دارم به این فکر میکنم... بار چندمه توی زندگیم که مشکلات یک نفر دیگه به من ختم شده؟!

باز هم اتفاق افتاد..

" هر چیزی که زیاد باشد نمود نمیکند. اینجا در مزرعه گوسفند زیاد است و توی شهر، آدم..." *

 ...

*پرنده خارزار، جلد اول، صفحه ۲۷۴.

خروس بی محل

آخه دختره &*(%#$(@!$^*&%...٫ صبح جمعه٫ ساعت شش و ده دقیقه زنگ میزنی٫ آدم رو دچار سکته ناقص میکنی٫ توی همون چند ثانیه تا برداشتن گوشی انواع و اقسام اتفاقات رو برای همه توی ذهنم مجسم میکنی.. که با سیامک جون کار داری؟؟ تو مگه خواب نداری بچه؟ تازه طلبکار هم میشه که "این شماره رو خود سیا بهم داده٫ مطمئنم اشتباه نگرفتم." حالا اصلاٌ شماره ات هم درست گرفتی٫ توی خونه تون ساعت پیدا نمیشه؟! ولله ما که همقد شما بودیم٫ شماره هم که میگرفتیم (یعنی اگه بهمون شماره میدادند!) اقلاٌ دو روز صبر میکردیم بعد زنگ میزدیم که مثلاٌ یه ذره کلاس گذاشته باشیم٫ نه اینکه صبح خروسخون مردم رو از خواب بپرونیم! اونم یک بنده خدایی که تازه سه ساعت و نیمه خوابیده.

نشون به اون نشون که من امروز ساعت یازده بلند شدم و کلی مورد محبت اعضای خانواده قرار گرفتم و به القابی مثل "میشا"٫ "خوشخواب"٫ "خرس مهربون" و ... مفتخر گردیدم. اینجور وقتا هم که ماشالا حافظه همه به کار میفته و هرچی فیلم و کارتون در زندگیشون دیدند برای آدم شبیه سازی میکنند. صبحانه هم که برام نذاشتند.. ای دستت بشکنه سیامک با اون شماره دادنت!

ترشی سید!

تازگیها یک تیزر تبلیغاتی جدید از تلویزیون پخش میشه که مربوط هست به " فراورده های غذایی سید". فقط مجسم کنید محصولات رو... "رب سید", "ترشی سید", "خیارشور سید"!

نمیفهمم یعنی یک شرکت با اینهمه دم و دستگاه مشاور تبلیغات نداره؟ قحطی اسم اومده؟ آخه بابا داری برای چیزی تبلیغ میکنی که قراره خورده بشه! یک ذره خلاقیت هم بد نیست!!  

جاروی دسته بلند

چه سخت راه میرفت. یک قدم برمیداشت و در قدم بعدی پایش رو به زحمت بلند میکرد و میکشید جلو. میشد دید که یکی از پاهاش از اون یکی کوتاهتره. لابد یک موقعی شکسته و بعدش بد جوش خورده.. لابد پوکی استخوان داشته که پایش شکسته.. لابد وضع تغذیه اش خراب بوده که پوکی استخوان گرفته.. لابد وضع مالیش... این که معلومه, از همون جارویی که روی شونه اش گذاشته بود و راه میرفت معلوم بود. توی قصه ها با این جاروها پرواز میکنند, ولی این یکی حتی نمیتونه صاحبش رو روی زمین هم نگه داره, نهایت هنرش اینه که - اگه بتونه - یک لقمه نون جور کنه...

طفلک پیرمرد نامرئی! هیچکس ندیدش. هیچ کدوم از اون بستنی و ذرت به دست ها ندیدنش, نه خودش رو, نه حسرت و آرزوی توی نگاهش رو, نه سنگینی قدمهاش رو... و من هنوز تو این فکرم که قصه ها گاهی چقدر بیرحمانه دروغ میگن.

...

اگه کاری - هرچقدر هم کوچک و ناچیز - باعث میشه که نسبت به خودت احساس بهتری پیدا کنی, در انجام دادنش تردید نکن, چون اونوقت حس خوب درونت میتونه به دیگران هم سرایت کنه..

پ.ن. مسئولیت هرگونه سو برداشت به عهده سو برداشت کننده میباشد!

 

جمعه نارنجی

من رنگ نارنجی رو خیلی دوست دارم -  فکر کنم از در و دیوار اینجا هم معلوم باشه! -  رنگ گرم و شادیه و انرژی بالایی هم داره و اگه در اتاق کار یا محیط زندگیتون بتونید حتی ذره ای نارنجی بگنجونید, تاثیر مثبتی رو که بر روحیه تون میگذاره بوضوح حس میکنید.

  وقتی کسی رو با این رنگ لباس میبینم ناخودآگاه توجهم بهش جلب میشه و احساس خوبی پیدا میکنم. حالا در نظر داشته باشید حس امروز من رو... وقتی داشتم از پنجره پایین رو نگاه میردم و توی افکار خودم غرق بودم آقایی با بلوز نارنجی فسفری از مقابل چشمام گذشت. همون موقع که داشتم با خودم میگفتم " چه خوشرنگ! " از اونطرف محوطه یک آقا پسر دیگه ظاهر شد با تی شرت نارنجی و من هنوز در بهت بودم که از روبرو دختری با مانتو نارنجی - که اینروزا دیگه خیلی کم دیده میشه- اومد و گذشت!

شاید به نظر خیلی پیش پا افتاده و ساده بیاد ولی من همین ها رو یک نشانه مثبت و فال نیک میبینم و این حس خوب رو با همه قسمت میکنم. امروز از الان روز خوبی خواهد بود..

...

حتی اون گل و درخت هایی هم که تمام زندگیشون در یک نقطه ثابت میگذره, دائم در تقلا هستند که قد بکشند و بالا برند و رشد کنند..

تو نمیخوای یک تکونی به خودت بدی؟