فیتیله، جمعه تعطیله!

سوال:
برای مصداق "خر تو خر" یک مثال عملی بزنید.

جواب:
از دو روز پیش تلفن های ما قطع شد. علت؟ عملیات کابل برگردان مخابرات منطقه. البته ظاهراٌ شب قبلش حدودهای نصفه شب یک اعلامیه چسبونده بودند توی لابی ورودی که ملت در جریان باشند ولی خوب آخر هفته که آدم صبح زود از خونه نمیره بیرون. اینه که تا ما بیایم بفهمیم تلفن ها چرا قطع هستند و اینا کلی حرص و جوش خوردیم، خوب میخواستیم بریم نت، اینترنتمون هم dial up ذغالی ه! بعد که فهمیدیم قضیه چیه و قرار هم نیست تا ۷۲ ساعت آینده ارتباطمون برقرار بشه سریعاٌ شال و کلاه کردیم و رفتیم بیرون سراغ کافی نت های محله. ولی زهی خیال باطل! ای بابا چرا؟ اونها که ADSL دارند؟ اختلالات کابلی؟ قطعی؟ ای...

نزدیک دو روز من مثل مرغ سرکنده دور خودم چرخیدم و متلک های بعضی از اعضای خانواده رو تحمل کردم که به من لقب های بدبدی دادند و خندیدند. حالا من چیزی نمیگم ولی به جان خودم خماری خیلی سخته! تازه به این فکر هم افتادم که اگه خدای نکرده.. گوش شیطون کر.. یکوقتی من بیفتم بمیرم شماها چطوری خبردار بشید؟

خلاصه، کار به ۷۲ ساعت نکشید و در کمتر از ۴۸ ساعت خط ها دوباره وصل شد که دستشون درد نکنه. اما...
صبح با زنگ تلفن از خواب پریدیم، شماره اشتباه بود، مودبانه توضیح دادیم و عذرخواهی شنیدیم و اومدیم برگردیم سر جامون که دوباره همون خانوم زنگ زد. شماره ای که میگفت هیچ ربطی به ما نداشت ولی بار سوم هم که این اتفاق افتاد دیگه شک کردیم و با تلفنمون زنگ زدیم به یک خط دیگه و تازه فهمیدیم که بله... شماره مون عوض شده. اون خانوم بنده خدا درست میگرفت، ما بودیم که اشتباه بودیم! خدا خیر بده به این خواهر ما که کشف کرد اون آقایی که خانوم میخواد باهاش تماس بگیره همسایه طبقه اول خودمونه. ولی خوب هرچی زنگشون رو زدیم انگار خونه نبودند. به شماره خودمون هم که زنگ میزنیم کسی گوشی رو برنمیداره، انگار ما هم نیستیم! یک شماره هم مخابرات اعلام کرده برای رفع نواقص احتمالی! که اونجا هم کسی خونه نیست و جواب نمیده. جمعه است دیگه، لابد رفتن استراحت.

کاشف به عمل اومده که دو تا دیگه از همسایه های ساختمون هم شماره هاشون جابجا شده! من که پیشنهاد میکنم ملت گوشی های تلفنشون رو با هم عوض کنند وگرنه باید تا آخر شب -بلکه هم تا چند روز- جواب فک و فامیل های همدیگر رو بدن. تلفن هایی هم که میزنن به حساب جیب بقیه است لابد. خوب، "خر تو خر" رو درست گفتم دیگه؟ نه؟

پ.ن. شماره ما رو بگو که گم شده، معلوم نیست خونه ی کی هست الان!

 

وصف حال

"حرفی نمی زنی، از عشق
 از چیزهای معمولی می گویی
 از سردی هوا
 از باران
 از حال بچه ها می پرسی
 از یاران

 نه صحبت از نسیم
 نه صحبت از بهار و گل یاس می کنی
 با این همه
 احساس می کنم که تو احساس می کنی"*

*عمران صلاحی

 

محبت دوستانه!

مکالمه شانه بسر با دوستی که چند روز پیش بدرقه شد به فرودگاه...

- .... مامانت هم پریشب آش ِ پشت پا درست کرده بود، خوردیم!  
- وای، آش رشته؟ چه حیف شد کاشکی من هم بودم.
- آره خوب، جات که خالی بود. ولی اگه تو بودی دیگه آش نبود! 
- *^$*(-&*%%&#

بقیه اش؟ راستش بحث کشیده شد به اینکه مامان من بهتر حلوا درست میکنه یا مامان اون!

توضیح اضافه: چیزی در مایه های اینکه کی حلوای اون یکی رو زودتر میل کنه!

 

آمار جیز است!

به جان خودم بعضی از این مغزهای متفکر رو باید طلا گرفت و گذاشت توی موزه. از صبح هی میدیدم این صفحه وبلاگ که باز میشه اون پایین روی نوار وضعیت اکسپلورر مینویسه error on page ولی نمیفهمیدم مشکل کجاست، فقط تعجب میکردم که چرا این مربع کوچولوی webstats رو نمیبینم. تازه الان کاشف به عمل اومد که بله... سایت آمارگیر مربوطه دچار انسداد شده!

هرچی فکر میکنم که چهارتا عدد و رقم و نمودار و تقویم و شنبه یکشنبه کجاش غیر مجاز بوده، عقل ِ نداشته ام به جایی قد نمیده. مگر اینکه کلاٌ "آمار گرفتن" و "آمار چیزی رو درآوردن" کار بد بدی بوده و ما تابحال نمیدونستیم. ای بابا! خوب اینو زودتر میگفتند که من بینوا توی اون سالهای جوونی بخاطر سه واحد آمار و احتمالات مهندسی اونقدر خودمو به آب و آتیش نزنم! هی من این واحد رو برداشتم، هی رفتم حذف کردم، هی برداشتم، هی حذف کردم... نه که فکر کنید من بی استعداد بودم ها، استادمون رضایت نمیداد امتحان رو open book بگیره یا اقلاٌ حذفی ش کنه. خیر ندیده!

خلاصه کلام اینکه بعد از بلاگرولینگ دستمون از webstats4u کوتاه. آخه من اگه هر روز کانتر وبلاگمو چک نکنم که شب خوابم نمیبره! (بی جنبه؟ ندید بدید؟! با من بودی؟!! خودتی!) شاید هم اینها همش توطئه است که انگیزه های وب نویسی را در ما ضعیف کند و ریشه بلاگری را در وجودمان بخشکاند، ولی زهی خیال باطل! رسالت ما چیز دیگری ست!

ولی به قول شرتو جونم گِل بگیرند...

پ.ن. خیلی بیربط: خانمهای عزیز، این شال های زمستونی رو توی ماشین لباسشویی نندازید. شاید آقایون خونه شما هم از لباس های زیر با رگه های صورتی زیاد خوششون نیاد.

 

missing piece of my heart

خوابتو میبینم و دلتنگت میشم،
دلتنگت میشم و خوابتو میبینم.

من و این دایره ی بسته...

 

موش موشک آسه برو، آسه بیا!

این چند روز ِ گذشته رو فقط وبلاگ خوندم و انتقادات و ایرادهایی که به این طرح جدید وارد شده. انصافاٌ نوشته ها بقدری کامل، بی نقص و قابل درک بود که من تمام جزئیات قضیه رو بدون اینکه به خودم زحمت بدم و بخوام به سایت مربوطه سر بزنم فهمیدم، ولی بالاخره آدمیزاده و حس کنجکاوی! (حالا شما بگو فضولی!) امروز یکی از لینک ها رو گرفتم و رفتم به صفحه راهنمای ثبت سایت تا ببینم چه خبره؟

...."ثبت وب لاگ های بدون دامنه اختصاصی(به عنوان مثال test.samandehi.com ) اجباری نمی باشد . در صورت تمایل به ثبت وب لاگ ، از اطلاعات جمع آوری شده در طرح های حمایت از پایگاه های اینترنتی استفاده خواهد شد."....

خوب! پس شامل حال من نمیشه. میتونم کلاٌ بیخیال قضیه بشم. به روی خودم نیارم و چرندیات خودم رو بنویسم و نگران چیزی هم نباشم...

ولی هستم. ظاهراٌ امروز من اجباری به ثبت وبلاگم ندارم ولی فردا چی؟ فرداهای بعد چطور؟ دوستانی که الان دارند با دومین اختصاصی مینویسند چطور؟ آیا قراره به جرم اینکه خودشون رو به ثبت نرسوندند وبلاگشون مسدود بشه؟ من از نوشته های جادی، سولوژن، پسر فهمیده، بلوط، خورشید خانوم (که همین حالا هم فی لت .ر هست)، سی و پنج درجه، آچار فرانسه و خیلی های دیگه چیزهای زیادی یاد گرفتم و میگیرم. پس بخاطر خودم هم که شده با این طرح موافق نیستم و چه به اجبار یا اختیار وبلاگم رو جایی ثبت نمیکنم.

اصلاٌ آقا جان، تا الان هم ما هر جا که مشخصات کامل خودمون رو ثبت کردیم یک فایده ای برای خودمون داشته، یا خواستیم توی مدرسه و دانشگاه و آموزشگاه ثبت نام کنیم و به معلوماتمون اضافه کنیم; یا حساب بانکی باز کنیم و وارد شبکه اقتصادی بشیم; یا ماشینی، خونه ای، چیزی بخریم و سندی به نام خودمون بزنیم; یا جایی استخدام بشیم و چندرغاز حقوق بگیریم; یا نمیدونم هرچیز دیگه. ولی این یکی چه حسنی برامون داره جز اینکه همش دست و دلمون بلرزه از اینکه نکنه یکی از لینکهامون حرف بدبد بزنه و اونوقت در ِ خونه ما تخته بشه؟!!

این بود انشای من در رابطه با سرو سامان گرفتن! در خاتمه شعر دوران کودکستان خود را تقدیم میکنم به زمان بزرگسالی خویشتن:
موش موشک آسه برو آسه بیا که گربه شاخت نزنه، سری به سوراخت نزنه، قایم شدی؟
بَعععععله!

 

2007

فاصله دیروز تا امروز، برای بیشتر دنیا فاصله ای به اندازه پارسال تا امسال بوده. به همه دوستان عزیزم که تقویم های جدیدشون رو جایگزین قبلی کردند سال نو رو تبریک میگم و دعا میکنم برای یک شروع خوب، و برای همه (با تقویم و بدون تقویم)... مخصوصاٌ اونهایی که مثل خودم برای عملی کردن بعضی تصمیماتشون نیاز به یک مبدأ زمانی مشخص دارند! :)

 

...

با پسرک روزنامه فروش کیوسک نزدیک خونه مون تازه چند وقته که رفیق شدم. اوائل که اومده بود، جدی و بداخلاق بود و با هیچکس حرف نمیزد. ولی من مخصوصاٌ انقدر بهش سلام کردم تا از رو رفت و حالا دیگه خودش با آدم سلام و علیک که میکنه هیچ، گاهی بگو بخند و کَل کَل هم میکنه و خبرهای جدید رو میده. اون بود که امروز صبح بهم گفت:"صدام رو ساعت ۶ صبح اعدام کردند ولی هنوز توی روزنامه ننوشته". یکجورایی انگار منتظر بود ببینه اثر حرفش چیه. فقط گفتم:"من از مردن هیچکس خوشحال نمیشم". جواب داد:"من هم همینطور"...

اگه به حافظه یک بچه جغله بشه اعتماد کرد میتونم بگم جزو اون آدمهایی هستم که شروع جنگ رو دیدند. ما اون موقع بخاطر شغل پدرم در آبادان زندگی میکردیم. مطمئناٌ اکثر شما کتاب "چراغها را من خاموش میکنم" زویا پیرزاد رو خوندید و اگه بگم خونه سازمانی ما در "بوارده" بود زیاد به گوشتون غریب نمیاد..

اون روزها تقریباٌ روزهای آخر شهریور ۵۹ بود و مامان دیگه ما رو نمیبرد توی حیاط تا بازی کنیم. بابا گفته بود خطرناکه، آخه خودش از توی حیاط یک گلوله بزرگ تفنگ پیدا کرده بود. شب زود میخوابیدیم و مامان چراغ رو خاموش میکرد و قصه میگفت.. یک شب گوشه آسمون قرمز شد، "باباااا، اون نوره چیه اونجا؟" "اون نور یک آتیش بزرگه بابا جون." و اون شب تانک فارم آبادان داشت میسوخت...

"بریم یک چند روزی تهران تا اوضاع آروم بشه". تا مامان و بابا تصمیم جدی بگیرند برای رفتن باز هم دو سه روز طول کشید تا اون شب، ساعت شش و هفت غروب، که صدای انفجارها به حدی رسید که همه به وحشت افتادند. یادم نمیره با چه عجله ای مامان ما رو سوار ماشین کرد و بابا راه افتاد. بدون هیچ وسیله ای، ساک و چمدونی یا حتی کفشی. دمپایی خونه پامون بود من و خواهرم.. و توشه سفرمون یک بسته نون لواش بود که مامان از توی یخچال قاپ زد و قمقمه آب من که هیچ جا بدون اون نمیرفتم.

از اون جاده ای که توش میرفتیم فقط آدمها یادمه با بقچه بندهای بزرگ کنارشون و کامیون و وانت ها و گوسفندها و شب که تاریک بود مثل قیر و هیچ ماشینی جرات نمیکرد حتی یک لحظه چراغ روشن کنه تا اقلاٌ از راه خارج نشه و چند تا خمپاره که خورد روی ریل راه آهن و ما مثل بهت زده ها پشت سرمون رو نگاه میکردیم. شب که اندیمشک توی یک مسافرخونه درب و داغون با هزار خواهش و التماس یک اتاق گرفتیم و با نور شمع راهنمایی شدیم اونجا. صبح زودی که بابا رفته بود بنزین بزنه و سه تا میگ عراقی از ارتفاع چنان پایینی رد شدند که شیشه های اتاق شکست و مامان وحشت زده ما رو بغل کرد و دوید بیرون و بابا که برگشت هردوتاشون گریه کردند و اون شب ما رسیدیم تهران خونه آقاجون اینا. خاکی و خسته. و هنوز هیچکس خبر نداشت که جنگ شروع شده...

من بزرگ شدم. من مدرسه رفتم. من هیچوقت توی مدرسه موقع آژیر قرمز گریه نکردم. من هیچوقت به آبادان برنگشتم. من هیچوقت این خاطرات رو فراموش نکردم ولی با همه اینها من امروز خوشحال نشدم.

 

بم

در پاسخ به سوالاتی که الپر عزیز در وبلاگش مطرح و از اهالی وبلاگستان برای پاسخ دادن دعوت کرده:

۱. پنجم دی ماه ۸۲، برای من تا ظهر فقط یک روز جمعه معمولی و ساکت بود. از صبح توی خونه بودم و جز دراز کشیدن روی تخت و کتاب خوندن و بعد هم ناهار، هیچ کار خاص دیگه ای نکرده بودم تا لحظه ای که خواهرم -که مشغول اینترنت گردی بود- صدا زد "تلویزیون رو روشن کنین بزنین شبکه خبر، انگار بم زلزله اومده..." دقیقه های بعد، ساعتها و روزهای بعد، کابوس بود و بس. و من همیشه فکر کردم وقتی فقط دیدن اون تصاویر و شنیدن و خوندنشون اونقدر تلخ و غیرقابل تحمله، پس اون آدمها، اونها چی کشیدند؟ و چرا و چرا و چرا؟..

۲. بهترین خبری که دوست دارم در مورد بم بشنوم (آرزو وار) اینه: تمام بچه هایی که خانواده هاشون رو از دست دادند به فرزندخواندگی پذیرفته شدند و الان تحت سرپرستی خانواده های جدیدشون هستند. و اینکه خدمات روان درمانی برای تمامی بازماندگان زلزله مهیاست. 

خاطره مثبتی که از اون روزها دارم رو هم بگم. یادمه هاله توی وبلاگش برای جمع آوری کمکهای نقدی شماره حسابی متعلق به انجمن حمایت از حقوق کودکان و بنام شیرین عبادی گذاشته بود، وقتی توی بانک بودم توجه متصدی باجه به اسم شیرین عبادی روی برگه واریز وجه جلب شده بود و ازم پرسیده بود این همون خانم شیرین عبادیه؟ من هم با روی باز جواب داده بودم "مگه چندتا شیرین عبادی داریم؟" اون آقا هم شماره حساب رو برای خودش یادداشت کرده بود و من چقدر خوشحال شده بودم. انقدر که تا اومدم خونه این موضوع رو برای هاله کامنت گذاشتم! 

ایکاش تلخی اون روزها هرگز تکرار نشه..

 

!MERRY XMAS

به تمام دوستان عزیزم که اینروزها در حال و هوای کریسمس و سال نوی میلادی به سر میبرند... هر جای دنیا که هستید، کریسمس مبارک! روزهای خوشی داشته باشید و سالی خوش تر در پیش!

 

بازی یلدا

به به! یک بازی جدید توسط جناب سلمان توی وبلاگستان شروع شده، به این شکل که هر کسی که وارد بازی میشه باید پنج نکته که تابحال توی وبلاگش مطرح نکرده و کسی از اون اطلاع نداره درباره خودش بنویسه و بعد هم پنج نفر دیگه رو به بازی دعوت کنه تا اونها هم همین پروسه رو تکرار کنند. بازی به مناسبت شب یلدا شروع شده و خداییش من اصلاٌ انتظار نداشتم کلاٌ یا حداقل به این زودی دور به من برسه، ولی هاله عزیزم نخودی رو بازی داد. (مرسی هاله جونم) حالا باید فکر کنم ببینم چه چیزهایی هست که شما راجع به من نمیدونید و اصولاٌ قابل گفتن در اینجا هست! امممم...

۱. بچه که بودم هر وقت مادربزرگم سر نماز سجده میرفت من میپریدم رو کولش و پیتیکو پیتیکو میکردم. بیچاره انقدر الله اکبر میگفت تا یکی پیدا بشه و منو بلند کنه. بلا استثنا کار هر دفعه ام بود، جوری شده بود که وقتهایی که ما خونه شون بودیم نمازهاشو بعداٌ قضا میخوند!

۲. از همون بچگی قاتل و کشته مرده پنیر بودم تا همین الان. مادربزرگ فوق الذکر هم مرتب میگفت انقدر پنیر ِ خالی نخور کودن میشی، ولی شدیداٌ در اشتباه بود. نمیدونم بهش ثابت شده یا نه؟!

۳. یکبار که با مامانم توی بانک بودیم با صدای بلند که همه میشنیدند از مامانم پرسیده بودم "مامااااان، چرا این خانمه انقدر چاقه؟" و با هیچ چشم غره ای هم کوتاه نیومده بودم تا طفلکی مامانم با کلی سرخ و سفید شدن جلوی مردم بهم گفته بود "مامان جان، این خانم حامله است. یعنی توی دلش نی نی داره." دقیقاٌ همون روز یک خانم دیگه رو هم نشون کرده بودم و "ماماااان، این خانومه هم نی نی داره؟!" که نداشت بنده خدا، فقط چاق بود. هنوز که هنوزه این موضوع به رخ من کشیده میشه بعد از ... سال!

۴. همش که شد شاهکارهای بچگی! زمان دانشگاه برای اینکه از زیر یک کوئیز در بریم همه مون جمع شدیم توی بوفه خواهران و نرفتیم سر کلاس. یکی از لوس های کلاس رفت به استاد خبر داد و اون هم اومد توی بوفه ما رو دستگیر کرد، البته در راه بین بوفه و کلاس ما دو سه نفر دوباره جیم شدیم و رفتیم کافه نادری، بعد هم با گواهی پزشکی قلابی واحد مربوطه رو حذف کردیم. اون کوئیز کلاٌ یک نمره از نمره نهایی پایان ترم بود!

۵. شماره موبایلم همیشه یادم میره!

مریم یغورت، بایرامعلی، فرهود، مخمل بانو و مژده شکلاتی نوبت شماست :)

 

امشب

* شب یلداست دیگه.. آدم هرچقدر هم از صبح زود بیدار بوده باشه و خسته و کوفته باز دلش نمیاد بره بگیره بخوابه. من هم تا همین نیم ساعت پیش دیگه چشمهام باز نمیموند از زور خواب ولی همچین که یادم افتاد به اکانت اضافه و شبانه اینترنت، خواب از سرم پرید. (آره والله.. هنوز دارم از این کارتهای درپیت استفاده میکنم) بالاخره این هم یکجور شکم چرونی به حساب میاد برای خودش و در چنین شبی از واجباته!

* همه قشنگی امشب یکطرف، مِه ای که از بعد از ظهر همه جا رو گرفته بود و نمیشد حتی دو بلوک بالاتر رو دید یکطرف. مدتها بود مِه غلیظ ندیده بودم.

* امشب برای اولین بار در عمرم شیره انگور خوردم. (ندید بدیدی ه و هزار دردسر!) فکر کنم همونیه که بهش میگفتن -و میگن- سرکه شیره. عجب خوشمزه بود! به خدا الکی نیست که این جوونهای قدیم هی خودشون رو به رخ ما جوون های جدید میکشند، اون موقع ها که ICE CHOCOLATE ی در کار نبود، اینها وسط سرمای زمستون برف و شیره رو قاطی میکردند و میخوردند. جوری هم با آب و تاب تعریف میکنند که دل آدم ضعف میره، اون هم بعد از خوردن مقادیر بسیار عمده ای هله هوله خوشمزه!

* بعد از کلی خواهش و التماس به محضر حضرت حافظ و من بمیرم تو بمیری و قسم و آیه که آبروی ما رو نبری و هدهد و صبایی گفتند و غیره و ذلک، یک تفال هم به نیت اینجا و دوستان زدم. این شد تقدیم به شما:

صحن بستان ذوق بخش و صحبت یاران خوشست      وقت گل خوش باد کز وی وقت میخواران خوشست
          از صبا هر دم مشام جان ما خوش میشود       آری آری طیب انفاس هواداران خوشست 
            نا گشوده گل نقاب آهنگ رحلت ساز کرد       ناله کن بلبل که گلبانگ دل افگاران خوشست
       مرغ خوشخوان را بشارت باد کاندر راه عشق      دوست را با ناله شبهای بیداران خوشست
      نیست در بازار عالم خوشدلی ورزانکه هست       شیوه رندی و خوشباشی عیاران خوشست
                  از زبان سوسن آزاده ام آمد به گوش        کاندر ین دیر کهن کار سبکباران خوشست
        حافظا ترک جهان گفتن طریق خوشدلیست        تا نپنداری که احوال جهانداران خوشست 

خلاصه که من در کل غزل فقط دوتا بیت اول رو گرفتم و کلی احساس تحویل گرفته شدگی بهم دست داد! تقصیر شانه بسر هم نیست به خدا. حافظ خودش گفت :))

* من رو بگو که میخواستم صبح زود برم بدوم. حالا فکر نکنم زودتر از نه و ده بتونم از جام بلند بشم! شب همگی خوش.