اکشن!

شوخی شوخی ممکن بود بی شانه بسر بشید ها!

شليك سارقان مسلح به رئيس بانك

این شعبه بانک نزدیک خونه ماست، و در ورودی پارکینگ زیرزمینی درست مقابل در بانکه. دیروز همزمان با این سرقتی که اتفاق افتاد من داشتم تشنه و گرسنه و گرمازده از پله های پارکینگ بالا میومدم، و احتمالاٌ اگه سی ثانیه زودتر رسیده بودم بالا با آقایون دزدها در حال خروج از شعبه شاخ به شاخ میشدم! علت اینکه سی ثانیه زودتر نرسیدم هم این بود که توی پارکینگ چند قدم راهمو کج کردم تا آدامسمو بندازم توی سطل آشغال و برگردم سمت پله ها -حس مسئولیت پذیری اجتماعی، فرهنگی، محیط زیستی و اینا!- اون پایین صدای دو تا شلیک رو شنیدم، البته اون موقع نفهمیدم صدای تیراندازیه، و به بالای پله ها هم که رسیدم صدای گاز دادن وحشتناک ماشین ها و داد و فریاد رو شنیدم و کلی فحش دادم به ملت بی ملاحظه که توی یک وجب خیابون این چه وضع رانندگیه! بعد که رسیدم به سطح زمین تازه متوجه شدم اوضاع قمر در عقربه و محل نسبتاْ آروم ما هم رسماٌ به غرب وحشی ِ وحشی تبدیل شده...

خلاصه که انگار آدم دیگه توی چند قدمی خونه اش هم امنیت جانی نداره. سطح هیجان در زندگیمون حسابی داره میره بالا، خدا کنه اُوِردوز نکنیم... داشتم به خواهرم میگفتم، حالا که انقدر هرکی به هرکیه بیا ما هم ایندفعه که کامیون بستنی اومد بهش شبیخون بزنیم!

 

میلرزیم!

چند دقیقه قبل -اگه دقیق بخوام بگم حدود نیم ساعت قبل- تهران لرزید. توی اتاقم بودم، مامانم پای کامپیوتر داشت ایمیل میخوند و خودم هم در حال نوشتن اس ام اس بودم که یکهو احساس کردم مونیتور داره تکون میخوره و زیر پامون میلرزه. شاید خیلی شدید نبود ولی زمانش بنظرم طولانی اومد. وسط زلزله اس ام اس آزاده خیلی جالب بود "نترسیا! تو هم داری میلرزی؟" 

اعتراف میکنم که ترسیدم. ولی تنها کاری که کردم این بود که شلوارک خونه رو با شلوار جین عوض کنم، مامانم رو از روی صندلی بلند کنم و خودم برم اینترنت گردی در جستجوی اخبار. حقیقتاٌ که واکنش اصولیی بوده! تا الان که مرتب دارم سایت ایسنا رو ریفرش میکنم آخرین خبرها اینهاست:

/آخرين خبرها از زلزله قم/
و عمق زياد زلزله باعث پخش انرژي آن در منطقه اي وسيع شد
سازمان زمين شناسي آمريکا بزرگي زلزله را به ‌٥/٥ و عمق آن را به ‌١٠ کيلومتر اصلاح کرد
هيچ گزارشي از تلفات انساني دريافت نشده است
دبير ستاد حوادث غيرمترقبه استان قم از وقوع پس‌لرزه‌هاي احتمالي اين زمين‌لرزه هشدار داد

داشتم فکر میکردم که همیشه باید یک اتفاقی بیفته تا ما هم یک تکونی بخوریم و به فکر بیفتیم. از سه سال پیش تصمیم داشتم یک کیف زلزله آماده کنم، و هرگز هم این کارو نکردم. حالا باید ببینیم ایندفعه تا چند روز تبمون تنده؟!

پ.ن. خوندم که شدت لرزش در تهران ۲/۳ ریشتر بوده. وای به ۵ و ۷ ش!

 

شانه بسر بداخلاق میشود!

بعضی وقتها خواب میبینم که با یک نفر -گاهی آشنا، گاهی غریبه- درگیر جنگ و دعوا هستم. تا اینجاش زیاد غیر عادی نیست برام، ولی نمیدونم چرا وقتی بیدار میشم هم هنوز تا ساعتها از اون شخص خاص دلخور و عصبانیم! انگار که اون دعوای توی خواب کاملاْ واقعی بوده باشه. خوب البته اگه بخوام منطقی و تحلیلی به قضیه نگاه کنم باید گفت احتمالاْ با اون شخص مشکل حل نشده ی فراموش شده ای دارم که در ضمیر ناخودآگاهم باقی مونده و اینطوری توی خواب بروز میکنه، اما علتش هرچی که باشه حسش اصلاْ خوشایند نیست. باعث میشه از همون لحظه بیداری کسل و بدخلق باشم و به زمین و زمان گیر بدم و اصلاْ هم از خودم خوشم نیاد که اینطوری کنترلم از دستم خارج شده..

مسخره است که چند دقیقه از خواب شبانه بخواد تمام روز آدمو خراب کنه! آخه من نمیفهمم چه مرضیه آدم بره توی خواب ملت و دعوا راه بندازه؟! اگه راست میگی ساعت پنج بیا سر کوچه!...

 

یک بام و دو هوا

 

...

۱. از بس دیدم همه این دو روز تعطیلی دارند میرند شمال -از وبلاگ نویس ها و وبلاگ ننویس ها- گفتم بیام بگم که من دارم نمیرم شمال! شاید حداقل اینطوری اونهایی که مثل خودم جایی نرفتند و خونه نشین شدند کمتر احساس افسردگی کنند!

۲. شستن برس براشینگ مثل این میمونه که بخوای یک جوجه تیغی رو حموم کنی..

۳. تمام هفته گذشته رو مجدداٌ با سرماخوردگی و گلو درد و سرفه گذروندم. یکبار هم بدون اینکه متوجه باشم چنان با صدای بلند فین کردم که خانومی که جلوم راه میرفت برگشت عقب و با چشمهای گرد شده نگاهم کرد. کلی شرمنده شدم!

۴. دیشب درست موقعی که چشمام داشت گرم میشد با یک صدای خش خش مشکوک چنان از جا پریدم که خودم هم از این سرعت عمل بالا تعجب کردم. لازمه یادآوری کنم که از چه موجودی به حد مرگ میترسم؟ ناخودآگاه فکر میکردم حتماٌ یک مارمولک اومده تو. چراغو روشن کردم و با احتیاطِ تمام همه گوشه های اتاق رو برانداز کردم و آماده بودم تا به محض دیدن هیولای نامرئی جیغ بزنم و در برم، ولی چیزی پیدا نکردم. البته من که به این راحتی ها کوتاه نمیام، رفتم و اسپری فیل خفه کن رو آوردم و با حفظ فاصله ایمنی -محض در رفتن از مسیر احتمالی حرکت هیولا- به جاهای مشکوک اسپری کردم ولی باز هم خبری نشد. در نهایت هم با خانواده -که در طول انجام این عملیات اومده بودند ببینند چه خبره- به این نتیجه رسیدیم که صدای خش خش در اثر حرکت دومینوی زیر ایجاد شده: وزش باد، حرکت توری روی ریل، برخورد انتهای توری به پرده موقت، سر خوردن پرده به پایین پنجره و کشیده شدنش روی روکش نایلونی مونیتور قدیمی که هنوز اون پایین افتاده! 
من هم پنجره رو بستم و با خیال نه چندان راحت گرفتم خوابیدم. الان هم اگه میبینید اینجا دارم هذیان میگم علتش احتمالاٌ استنشاق همون اسپری هست که نصفشو توی اتاقم خالی کرده بودم!

 

اثر! اثر!

به دعوت جناب بایرامعلی که توپ رو فرستاد توی زمین ما :

برای نوشتن این پست فکر کردم، سفر کردم، سفر درونی، سفر زمانی.. و حالا برگشته ام، یکجورایی خسته ام از مرور خیلی چیزها، از خاطرات خاک گرفته، از روبرو شدن با خودم و از اعترافات خودم به خودم. سخت بود پذیرفتن اینکه چقدر تأثیرپذیر بوده ام در زندگی، و ایکاش که اثرات مثبت دیگران در زندگیم بیشتر از این بود و اثرات منفی، کمتر.

+ مامان. یکی از بزرگترین لذت های زندگی -مطالعه- رو مدیون مادرم هستم که از همون دوران کودکی ما رو با کتاب آشنا کرد. فکر کنم اکثر همسن و سالهای من اون کتابهای جلد کلفت و مقوایی رو با تصاویر عروسکی و قشنگشون به خاطر دارند. جوجه اردک زشت، تامبلینا، دختر کبریت فروش، پیتر پن... کتابهای عزیزی بودند که مامان قصه شون رو میخوند و من عکس هاش رو تماشا میکردم و وای بحال مامان اگه جایی قصه رو خلاصه میکرد!
بعدها که سواد دار! شدم و تا قبل از اینکه درک و سلیقه شخصی خودمو پیدا کنم طیف گسترده و متفاوتی از کتاب ها رو با ولع تمام خوندم. از ادبیات کلاسیک جهان تا رمان های عامه پسند، و همانا در دنیا لذتی بالاتر از ولو شدن روی تخت و کتاب خواندن نیست!

- خانم معلم پرورشی دوم دبستانم که اسمش یادم نیست. -نمیدونم کجا خوندم که "ذهن آنچه را برایش ناخوشایند است از حافظه واپس میزند"- یک روز با جدیت تمام و با ذکر جزئیات برای ما از حضور اجنه و ارواح خبیث در دنیای انسانی حرف زد، با کلی نقل قول و آیه و حدیث، و نهایت تلطیف جو کلاسش این بود که "لازم نیست شما بترسید یا با کسی از این موضوع حرف بزنید!" اثری که کلاس اون روز روی من گذاشت یک هفته کابوس شبانه بود و ترس از تنهایی و جیغ هایی که یک محله رو بیدار میکرد تا زمانی که مامانم بالاخره تونست بفهمه قضیه چیه و بیاد مدرسه و موضوع رو پیگیری کنه، و ادامه اون اثرات بعد از نود و بوقی سال هنوز باقیه، بختکی که هر از گاهی خواب رو بر من حروم میکنه!

- جنگ. شاید بیشترین و بدترین اثر رو نسل من و من گذاشته. قبلاٌ نوشته بودم که روزهای شروع جنگ در آبادان بودم ++. شاید همون دو روزی که در راه تهران بودیم و خمپاره هایی که دیدم چطور روی ریل راه آهن افتاد باعث شد که من در دوران مدرسه و سر کلاس ها موقع وضعیت قرمز برعکس بقیه بچه ها نترسم و گریه نکنم، ولی زمان موشک باران تهران که خونه مون رو ترک کردیم و رفتیم شمال تمام راه با صدای بلند زار بزنم. و الان هر زمانی که حرف از جنگی بشه بند بند وجودم از ترس میلرزه.

- "ن" و "م". دو دوست دوران مدرسه. بیشتر از شش سال با هم بودیم، و من ساده نفهمیدم که ارتباطم با اونها چقدر یکطرفه است. بعد از سالها سرویس دادن رودستی ازشون خوردم که تا مدتها اعتقادم به دوستی از بین رفته بود. 

+ جی آر آر تالکین، و سه گانه "ارباب حلقه ها"یش. در خط به خط این کتاب هوش و خلاقیتی هست که برای من جادوییه، و من به این جادو بینهایت مدیونم. محبوب ترین کتابهای حاضر در کتابخانه من اینها هستند: هابیت، سه کتاب ارباب حلقه ها، و سیلماریلیون.

+ تیم برتون، و فضای متفاوت کارهاش اثر خاصی روی من میگذاره که شاید نتونم درست درباره اش توضیح بدم. لازم به ذکر هست که بگم علاقه زیادی هم به جناب جانی دپ دارم؟! 

+ بعد از سه چهار سال که وبلاگها رو فقط میخوندم به پیشنهاد دوست بلاگری به فکر نوشتن افتادم، کاری که قبل از اون حتی بهش فکر هم نمیکردم، و این یکی از بهترین اتفاقاتی بود که میتونست بیفته. در این -تقریباٌ- یک سال خیلی چیزها یاد گرفتم و از اون مهمتر با دوستان خوبی آشنا شدم. و این تأثیر ارزشمند رو مدیون همون دوست هستم که لینکشو توی پست نمیگذارم تا حالش جا بیاد! 

پ.ن. فکر کنم با این اعترافاتی که کردم و شخصیت واقع گریز و خیال پرستی که از خودم نشون دادم کیس مناسبی برای مطالعات روانشناختی به حساب بیام!