به دعوت جناب بایرامعلی که توپ رو فرستاد توی زمین ما :
برای نوشتن این پست فکر کردم، سفر کردم، سفر درونی، سفر زمانی.. و حالا برگشته ام، یکجورایی خسته ام از مرور خیلی چیزها، از خاطرات خاک گرفته، از روبرو شدن با خودم و از اعترافات خودم به خودم. سخت بود پذیرفتن اینکه چقدر تأثیرپذیر بوده ام در زندگی، و ایکاش که اثرات مثبت دیگران در زندگیم بیشتر از این بود و اثرات منفی، کمتر.
+ مامان. یکی از بزرگترین لذت های زندگی -مطالعه- رو مدیون مادرم هستم که از همون دوران کودکی ما رو با کتاب آشنا کرد. فکر کنم اکثر همسن و سالهای من اون کتابهای جلد کلفت و مقوایی رو با تصاویر عروسکی و قشنگشون به خاطر دارند. جوجه اردک زشت، تامبلینا، دختر کبریت فروش، پیتر پن... کتابهای عزیزی بودند که مامان قصه شون رو میخوند و من عکس هاش رو تماشا میکردم و وای بحال مامان اگه جایی قصه رو خلاصه میکرد!
بعدها که سواد دار! شدم و تا قبل از اینکه درک و سلیقه شخصی خودمو پیدا کنم طیف گسترده و متفاوتی از کتاب ها رو با ولع تمام خوندم. از ادبیات کلاسیک جهان تا رمان های عامه پسند، و همانا در دنیا لذتی بالاتر از ولو شدن روی تخت و کتاب خواندن نیست!
- خانم معلم پرورشی دوم دبستانم که اسمش یادم نیست. -نمیدونم کجا خوندم که "ذهن آنچه را برایش ناخوشایند است از حافظه واپس میزند"- یک روز با جدیت تمام و با ذکر جزئیات برای ما از حضور اجنه و ارواح خبیث در دنیای انسانی حرف زد، با کلی نقل قول و آیه و حدیث، و نهایت تلطیف جو کلاسش این بود که "لازم نیست شما بترسید یا با کسی از این موضوع حرف بزنید!" اثری که کلاس اون روز روی من گذاشت یک هفته کابوس شبانه بود و ترس از تنهایی و جیغ هایی که یک محله رو بیدار میکرد تا زمانی که مامانم بالاخره تونست بفهمه قضیه چیه و بیاد مدرسه و موضوع رو پیگیری کنه، و ادامه اون اثرات بعد از نود و بوقی سال هنوز باقیه، بختکی که هر از گاهی خواب رو بر من حروم میکنه!
- جنگ. شاید بیشترین و بدترین اثر رو نسل من و من گذاشته. قبلاٌ نوشته بودم که روزهای شروع جنگ در آبادان بودم ++. شاید همون دو روزی که در راه تهران بودیم و خمپاره هایی که دیدم چطور روی ریل راه آهن افتاد باعث شد که من در دوران مدرسه و سر کلاس ها موقع وضعیت قرمز برعکس بقیه بچه ها نترسم و گریه نکنم، ولی زمان موشک باران تهران که خونه مون رو ترک کردیم و رفتیم شمال تمام راه با صدای بلند زار بزنم. و الان هر زمانی که حرف از جنگی بشه بند بند وجودم از ترس میلرزه.
- "ن" و "م". دو دوست دوران مدرسه. بیشتر از شش سال با هم بودیم، و من ساده نفهمیدم که ارتباطم با اونها چقدر یکطرفه است. بعد از سالها سرویس دادن رودستی ازشون خوردم که تا مدتها اعتقادم به دوستی از بین رفته بود.
+ جی آر آر تالکین، و سه گانه "ارباب حلقه ها"یش. در خط به خط این کتاب هوش و خلاقیتی هست که برای من جادوییه، و من به این جادو بینهایت مدیونم. محبوب ترین کتابهای حاضر در کتابخانه من اینها هستند: هابیت، سه کتاب ارباب حلقه ها، و سیلماریلیون.
+ تیم برتون، و فضای متفاوت کارهاش اثر خاصی روی من میگذاره که شاید نتونم درست درباره اش توضیح بدم. لازم به ذکر هست که بگم علاقه زیادی هم به جناب جانی دپ دارم؟!
+ بعد از سه چهار سال که وبلاگها رو فقط میخوندم به پیشنهاد دوست بلاگری به فکر نوشتن افتادم، کاری که قبل از اون حتی بهش فکر هم نمیکردم، و این یکی از بهترین اتفاقاتی بود که میتونست بیفته. در این -تقریباٌ- یک سال خیلی چیزها یاد گرفتم و از اون مهمتر با دوستان خوبی آشنا شدم. و این تأثیر ارزشمند رو مدیون همون دوست هستم که لینکشو توی پست نمیگذارم تا حالش جا بیاد!
پ.ن. فکر کنم با این اعترافاتی که کردم و شخصیت واقع گریز و خیال پرستی که از خودم نشون دادم کیس مناسبی برای مطالعات روانشناختی به حساب بیام!