...
با پسرک روزنامه فروش کیوسک نزدیک خونه مون تازه چند وقته که رفیق شدم. اوائل که اومده بود، جدی و بداخلاق بود و با هیچکس حرف نمیزد. ولی من مخصوصاٌ انقدر بهش سلام کردم تا از رو رفت و حالا دیگه خودش با آدم سلام و علیک که میکنه هیچ، گاهی بگو بخند و کَل کَل هم میکنه و خبرهای جدید رو میده. اون بود که امروز صبح بهم گفت:"صدام رو ساعت ۶ صبح اعدام کردند ولی هنوز توی روزنامه ننوشته". یکجورایی انگار منتظر بود ببینه اثر حرفش چیه. فقط گفتم:"من از مردن هیچکس خوشحال نمیشم". جواب داد:"من هم همینطور"...
اگه به حافظه یک بچه جغله بشه اعتماد کرد میتونم بگم جزو اون آدمهایی هستم که شروع جنگ رو دیدند. ما اون موقع بخاطر شغل پدرم در آبادان زندگی میکردیم. مطمئناٌ اکثر شما کتاب "چراغها را من خاموش میکنم" زویا پیرزاد رو خوندید و اگه بگم خونه سازمانی ما در "بوارده" بود زیاد به گوشتون غریب نمیاد..
اون روزها تقریباٌ روزهای آخر شهریور ۵۹ بود و مامان دیگه ما رو نمیبرد توی حیاط تا بازی کنیم. بابا گفته بود خطرناکه، آخه خودش از توی حیاط یک گلوله بزرگ تفنگ پیدا کرده بود. شب زود میخوابیدیم و مامان چراغ رو خاموش میکرد و قصه میگفت.. یک شب گوشه آسمون قرمز شد، "باباااا، اون نوره چیه اونجا؟" "اون نور یک آتیش بزرگه بابا جون." و اون شب تانک فارم آبادان داشت میسوخت...
"بریم یک چند روزی تهران تا اوضاع آروم بشه". تا مامان و بابا تصمیم جدی بگیرند برای رفتن باز هم دو سه روز طول کشید تا اون شب، ساعت شش و هفت غروب، که صدای انفجارها به حدی رسید که همه به وحشت افتادند. یادم نمیره با چه عجله ای مامان ما رو سوار ماشین کرد و بابا راه افتاد. بدون هیچ وسیله ای، ساک و چمدونی یا حتی کفشی. دمپایی خونه پامون بود من و خواهرم.. و توشه سفرمون یک بسته نون لواش بود که مامان از توی یخچال قاپ زد و قمقمه آب من که هیچ جا بدون اون نمیرفتم.
از اون جاده ای که توش میرفتیم فقط آدمها یادمه با بقچه بندهای بزرگ کنارشون و کامیون و وانت ها و گوسفندها و شب که تاریک بود مثل قیر و هیچ ماشینی جرات نمیکرد حتی یک لحظه چراغ روشن کنه تا اقلاٌ از راه خارج نشه و چند تا خمپاره که خورد روی ریل راه آهن و ما مثل بهت زده ها پشت سرمون رو نگاه میکردیم. شب که اندیمشک توی یک مسافرخونه درب و داغون با هزار خواهش و التماس یک اتاق گرفتیم و با نور شمع راهنمایی شدیم اونجا. صبح زودی که بابا رفته بود بنزین بزنه و سه تا میگ عراقی از ارتفاع چنان پایینی رد شدند که شیشه های اتاق شکست و مامان وحشت زده ما رو بغل کرد و دوید بیرون و بابا که برگشت هردوتاشون گریه کردند و اون شب ما رسیدیم تهران خونه آقاجون اینا. خاکی و خسته. و هنوز هیچکس خبر نداشت که جنگ شروع شده...
من بزرگ شدم. من مدرسه رفتم. من هیچوقت توی مدرسه موقع آژیر قرمز گریه نکردم. من هیچوقت به آبادان برنگشتم. من هیچوقت این خاطرات رو فراموش نکردم ولی با همه اینها من امروز خوشحال نشدم.