شانه بسر بچه معروف میشود یا فرازهایی از تجربیات یک ندید بدید!
ده روزه چیزی ننوشتم! دروغ چرا، نصف این مدت چیزی برای نوشتن به ذهنم نمیرسید و نصف دیگه اش انقدر گرفتار بودم که فرصتی برای نت گردی نداشتم. نه فقط اینترنت، که چند شبانه روز بدون تلویزیون و روزنامه و تلفن گذروندم و الان این شانه بسری که ملاحظه میکنید تومنی هفت صنار با شانه بسری که قبلاٌ ملاحظه میکردید فرق داره. بعله! نمُردیم و بعنوان یک تجربه کاملاٌ جدید و متفاوت دو سه روزی در ساخت و ضبط یک برنامه ایفای نقش نمودیم! هم پشت صحنه و هم جلوی دوربین! و حالا دیگر خدای را بنده نمیباشیم و حسابی خودمان را گرفته ایم و نوک دماغمان رو به آسمان است و هیچکس را هم نمیشناسیم و ... (اوووغ!)
ولی خداییش کار سخت و پر استرسیه. ضبط برنامه رو میگم. مخصوصاً که زمان کار محدود باشه و دائم هم اتفاقات غیر منتظره پیش بیاد و وقفه توی کار بیفته. بنده خدا کارگردان -و تهیه کننده- حق داشت که با هر اشتباه کوچک ما میپرید بیرون و داد و بیدادی میکرد سرمون که اون سرش ناپیدا. ما هم اولش شوکه میشدیم ولی آخرها دیگه عادت کرده بودیم و تا میشنیدیم "کات" میفهمیدیم که الان یک چند دقیقه ای باید بد و بیراه بشنویم!
محل کار توی فضای باز یک باغ بود که انواع و اقسام جانوران اونجا پیدا میشدند، از قبیل تعدادی مرغ، خروس، کبوتر، بوقلمون، جوجه هایی که احتمالاٌ بعداٌ مرغ میشدند، دو تا سگ، یک ببعی، یک عقاب و یک آفتاب پرست دست آموز! همه میدونند که من چقدر به موجودی بنام مارمولک عنایت دارم و از یک کیلومتری هم بهش نزدیک نمیشم. این آفتاب پرست هم یکجورایی نوه خاله پسرعموی مارمولک محسوب میشه، هرچند که خیلی با شخصیت تر از فامیلشه، بنابراین مطمئنم میتونید تصور کنید که چه شهامتی از خودم نشون دادم و میدون رو خالی نکردم! خلاصه ما با این زبون بسته ها ماجرا داشتیم اونجا، یکبار همه مرغ و خروس ها دسته جمعی تشریف آورده بودند توی بک گراند! یکبار آقا سگه حلقه چسب رو از روی زمین قاپید و در رفت و یک ربعی عوامل دنبالش دویدند تا تونستند گیرش بندازند و چسب سوراخ شده رو از دهنش بکشند بیرون! دفعه دیگه دقیقاٌ بعد از "سه، دو، یک" گفتن کارگردان ببعی شروع کرد به بع بع کردن و جَو رو بهم ریخت! یکبار هم که نزدیک ساعت یک نصفه شب بود و ماها از خستگی رو به موت بودیم صدای "هاپ" سگه رو "کات" شنیدیم و همینجوری متوقف شدیم ببینیم ایراد کار چی بوده! تا دلتون بخواد هم از سرما لرزیدیم که من یکی دیگه جرأت نکنم بیام اینجا از گرما بنالم!
خلاصه همه اینها رو گفتم که بگم اگر امضا میخواید بشتابید! خدا رو چه دیدید شاید پس فردا من معروف شدم و شما تونستید امضاهه رو بذاریدش به مزایده و کلی وضعتون خوب بشه و دعا به جون من کنید. قدر منو بدونید ها! اینهمه سرمایه بالقوه رو دارم خالصانه در اختیار شما میذارم و خودم ریاضت میکشم!!