من یکم غر بزنم ایرادی نداره که؟

* "حضور مزاحم یک پشه بیش از یک وجدان نا آرام میتواند خواب را بر چشمان آدم حرام کند." یادم نیست این جمله رو کجا خونده بودم، ولی دیشب با تمام وجود به درست بودنش ایمان آوردم. یعنی مطمئنم اگه جنایت هم کرده بودم راحت تر میخوابیدم تا اینکه یک پشه نامرئی دائم دور و بر گوش و چشم و دماغم بپلکه و چهچه بزنه!

* گفتم جنایت، هنوز هیچ موجودی رو ندیدم که مثل خودم از گرما به حد جنون عصبی بشه، و با توجه به اینکه من کلاٌ ظرفیت صبر و تحملم کمی بالاتر از حد استاندارد هست میشه به عمق فاجعه پی برد. اگه من یک روزی زدم آدم کشتم بدونید حتماٌ توی فصل گرما بوده و اگه جنایت مربوطه خیلی فجیع بود احتمالاٌ در آب و هوای شرجی. مقتول احتمالی هم میتونه رئیس هیئت مدیره بلوک باشه که فن کوئل ها رو روشن نکرده! ایکاش من یک پنگوئن بودم بجای شانه بسر..

* گفتم فصل گرما، هر سال این موقع دیگه ویترین فروشگاه ها عوض میشد و مدل های تابستونی جای بهاری ها رو میگرفتند، امسال در فاصله یک هفته که از پاساژگردیِ من گذشته بود سه تا از مانتو فروشی ها تابلوی "حراج بعلت تغییر شغل" زده بودند و یکی که کلاً خالی بود و کرکره اش پایین. من هنوز مرکز تجاری های دیگه رو ندیدم ولی احساس میکنم همه جا همین حس شک و دودلی برای خرید موج میزنه، انگار نه فروشنده ها و نه خریداران تکلیف خودشون رو نمیدونند، بیاریم یا نه؟ بخریم یا نه؟ کفش و لباسی که خریدش میتونه ساده ترین کار یا حتی تفریح باشه برای ما شده دغدغه بزرگ زندگیمون، و غافل شدیم از خیلی چیزهای دیگه که داره سرمون میاد و حالیمون نیست.

* گفتم دغدغه و غفلت،... نه دیگه من غلط بکنم حرف اضافی تر بزنم، فقط اینم بگم که شامپو خریدیم ۸۰۰ تومن گرونتر از دفعه پیش، قابل هیچکس رو هم نداره، عوضش افتخار میکنیم به خودمون و تکنلرجی! های پیشرفته مون. 

یکی نیست به من بگه مگه مجبوری توی گرما با روان خط خطی بشینی وبلاگ بنویسی؟