...

- میخواستم برای این پست تیتر بذارم "روزمره"، بعد دیدم پستهای دیگه ام هم همچین غیر روزمره نیستند. یکم به افسردگی عصر جمعه ایم اضافه شد.

- از صبح تا حالا هوا همینطور مه گرفته است و بارون میاد، بارونی که مطمئنم چهار قدم بالاتر از اینجا برفه. حوصله ام سر رفت. شاید نم نم بارون شاعرانه و عاشقانه باشه ولی شُرشُر بارون مطمئناْ نیست، من برف میخواستم. توی اون چند دقیقه ای که مه کمرنگ شده بود و کوه ها رو میدیدم به هرکی اون بالا بود حسودی کردم.

- از صبح تا حالا همش نشستم و توی اینترنت الکی چرخیدم و هر وبلاگی رو ده دوازده دفعه باز کردم و به هرچی خوردنی توی خونه بوده با بی اشتهایی تمام ناخنک زدم اساسی. حالا به همه حس های ناخوش دیگه ام عذاب وجدان هم اضافه شده.

- نمیدونم چرا هر کتابی رو که میخونم و تموم میشه دلم میگیره، هرچقدر اون کتاب لذت بخش تر بوده باشه حس دلگیری بعدش بیشتره برام. حالا درست همین امروز جلد آخر یک کتاب معرکه باید تموم میشد. مثل بچه ای شدم که مامانش رو گم کرده. 

- فکرش رو هم نمیکردم که غر زدن توی وبلاگ انقدر به آدم بچسبه. از این ببعد همه عصرهای جمعه میام اینجا نق نق میکنم.

- امداد غیبی هم رسید! دوستی زنگ زد و دعوت کرد که بریم خونه اش میرزاقاسمی بخوریم. به من میگن بیا که "گردو" حوصله اش سر نره. نه والا! با یک شانه بسر مهربون که نه وسواس داره نه به بند کفش های جویده اش اهمیت میده حوصله کدوم توله سگی سر میره که حوصله گردو سر بره.
ما رفتیم!

 

...

چند وقته که صبح ها موقع بیدار شدن همش یاد کارتون سیندرلا هستم و موش های بانمکی که لابلای درزها و سوراخ سمبه های خونه برای خودشون جولون میدادند. علتش هم اصلاْ این نیست که زیادی کارتون میبینم و این حرفها، علتش فقط و فقط اینه که از بین حواس شش گانه من -بله پس چی؟! من کلی هم حس ششمم قوی هست- حس شنواییم از بقیه بهتر کار میکنه، و تازگیها صبح خیلی زود از توی رایزر کنار دیوار صدای خرت و خورت و قرچ و قوروچ میشنوم که باعث میشه با همون چشمهای بسته و بالش به دست و قلبی شدیداْ تاپ تاپ کنان از توی تخت جست بزنم بیرون و روز قشنگم رو با آرامش شروع کنم. شکی نیست که توی این رایزرها یک چیزی هست و اگه گودزیلا نباشه حتماْ موشه، و باز هم شکی نیست که این موش ها صبحانه شون رو درست پشت دیوار اتاق من میخورند، و انقدر هم با اشتها میخورند که من هر روز بدون استثنا توی همون حال خواب و بیداری فکر میکنم یک چیزی زیر تخته و الانه که از زیر بالش در بیاد. نمیکنند اقلاْ یکمی دیرتر بیدار بشند که من هم کم خواب نشم.

البته یک خانواده خوب و مهربان همیشه برای مشکلات آدم راه حلی دارند: "جای بالشت رو عوض کن و اونوری بذار که سرت دم رایزر نباشه." و همیشه میتونند آدمو دلداری بدند: "نگران نباش بابا جان، اگه موش هم باشه نمیتونه بتون آرمه رو بجوه و از اینطرف در بیاد." ولی خوب به هر حال آدمه دیگه، میترسه، نه از موش ها! از این میترسه که آخرش یک روز صبح سکته کنه و از دست بره، اونوقت شماها چکار کنید بی شانه بسر؟

 

رنگین کمان هفت رنگه! رنگین کمان قشنگه!

شما رو نمیدونم، ولی خودم خیلی وقت بود رنگین کمان ندیده بودم، بسی ذوق کردم :)