۱. از بس دیدم همه این دو روز تعطیلی دارند میرند شمال -از وبلاگ نویس ها و وبلاگ ننویس ها- گفتم بیام بگم که من دارم نمیرم شمال! شاید حداقل اینطوری اونهایی که مثل خودم جایی نرفتند و خونه نشین شدند کمتر احساس افسردگی کنند!

۲. شستن برس براشینگ مثل این میمونه که بخوای یک جوجه تیغی رو حموم کنی..

۳. تمام هفته گذشته رو مجدداٌ با سرماخوردگی و گلو درد و سرفه گذروندم. یکبار هم بدون اینکه متوجه باشم چنان با صدای بلند فین کردم که خانومی که جلوم راه میرفت برگشت عقب و با چشمهای گرد شده نگاهم کرد. کلی شرمنده شدم!

۴. دیشب درست موقعی که چشمام داشت گرم میشد با یک صدای خش خش مشکوک چنان از جا پریدم که خودم هم از این سرعت عمل بالا تعجب کردم. لازمه یادآوری کنم که از چه موجودی به حد مرگ میترسم؟ ناخودآگاه فکر میکردم حتماٌ یک مارمولک اومده تو. چراغو روشن کردم و با احتیاطِ تمام همه گوشه های اتاق رو برانداز کردم و آماده بودم تا به محض دیدن هیولای نامرئی جیغ بزنم و در برم، ولی چیزی پیدا نکردم. البته من که به این راحتی ها کوتاه نمیام، رفتم و اسپری فیل خفه کن رو آوردم و با حفظ فاصله ایمنی -محض در رفتن از مسیر احتمالی حرکت هیولا- به جاهای مشکوک اسپری کردم ولی باز هم خبری نشد. در نهایت هم با خانواده -که در طول انجام این عملیات اومده بودند ببینند چه خبره- به این نتیجه رسیدیم که صدای خش خش در اثر حرکت دومینوی زیر ایجاد شده: وزش باد، حرکت توری روی ریل، برخورد انتهای توری به پرده موقت، سر خوردن پرده به پایین پنجره و کشیده شدنش روی روکش نایلونی مونیتور قدیمی که هنوز اون پایین افتاده! 
من هم پنجره رو بستم و با خیال نه چندان راحت گرفتم خوابیدم. الان هم اگه میبینید اینجا دارم هذیان میگم علتش احتمالاٌ استنشاق همون اسپری هست که نصفشو توی اتاقم خالی کرده بودم!