شوخی شوخی ممکن بود بی شانه بسر بشید ها!

شليك سارقان مسلح به رئيس بانك

این شعبه بانک نزدیک خونه ماست، و در ورودی پارکینگ زیرزمینی درست مقابل در بانکه. دیروز همزمان با این سرقتی که اتفاق افتاد من داشتم تشنه و گرسنه و گرمازده از پله های پارکینگ بالا میومدم، و احتمالاٌ اگه سی ثانیه زودتر رسیده بودم بالا با آقایون دزدها در حال خروج از شعبه شاخ به شاخ میشدم! علت اینکه سی ثانیه زودتر نرسیدم هم این بود که توی پارکینگ چند قدم راهمو کج کردم تا آدامسمو بندازم توی سطل آشغال و برگردم سمت پله ها -حس مسئولیت پذیری اجتماعی، فرهنگی، محیط زیستی و اینا!- اون پایین صدای دو تا شلیک رو شنیدم، البته اون موقع نفهمیدم صدای تیراندازیه، و به بالای پله ها هم که رسیدم صدای گاز دادن وحشتناک ماشین ها و داد و فریاد رو شنیدم و کلی فحش دادم به ملت بی ملاحظه که توی یک وجب خیابون این چه وضع رانندگیه! بعد که رسیدم به سطح زمین تازه متوجه شدم اوضاع قمر در عقربه و محل نسبتاْ آروم ما هم رسماٌ به غرب وحشی ِ وحشی تبدیل شده...

خلاصه که انگار آدم دیگه توی چند قدمی خونه اش هم امنیت جانی نداره. سطح هیجان در زندگیمون حسابی داره میره بالا، خدا کنه اُوِردوز نکنیم... داشتم به خواهرم میگفتم، حالا که انقدر هرکی به هرکیه بیا ما هم ایندفعه که کامیون بستنی اومد بهش شبیخون بزنیم!