بازی یلدا
به به! یک بازی جدید توسط جناب سلمان توی وبلاگستان شروع شده، به این شکل که هر کسی که وارد بازی میشه باید پنج نکته که تابحال توی وبلاگش مطرح نکرده و کسی از اون اطلاع نداره درباره خودش بنویسه و بعد هم پنج نفر دیگه رو به بازی دعوت کنه تا اونها هم همین پروسه رو تکرار کنند. بازی به مناسبت شب یلدا شروع شده و خداییش من اصلاٌ انتظار نداشتم کلاٌ یا حداقل به این زودی دور به من برسه، ولی هاله عزیزم نخودی رو بازی داد. (مرسی هاله جونم) حالا باید فکر کنم ببینم چه چیزهایی هست که شما راجع به من نمیدونید و اصولاٌ قابل گفتن در اینجا هست! امممم...
۱. بچه که بودم هر وقت مادربزرگم سر نماز سجده میرفت من میپریدم رو کولش و پیتیکو پیتیکو میکردم. بیچاره انقدر الله اکبر میگفت تا یکی پیدا بشه و منو بلند کنه. بلا استثنا کار هر دفعه ام بود، جوری شده بود که وقتهایی که ما خونه شون بودیم نمازهاشو بعداٌ قضا میخوند!
۲. از همون بچگی قاتل و کشته مرده پنیر بودم تا همین الان. مادربزرگ فوق الذکر هم مرتب میگفت انقدر پنیر ِ خالی نخور کودن میشی، ولی شدیداٌ در اشتباه بود. نمیدونم بهش ثابت شده یا نه؟!
۳. یکبار که با مامانم توی بانک بودیم با صدای بلند که همه میشنیدند از مامانم پرسیده بودم "مامااااان، چرا این خانمه انقدر چاقه؟" و با هیچ چشم غره ای هم کوتاه نیومده بودم تا طفلکی مامانم با کلی سرخ و سفید شدن جلوی مردم بهم گفته بود "مامان جان، این خانم حامله است. یعنی توی دلش نی نی داره." دقیقاٌ همون روز یک خانم دیگه رو هم نشون کرده بودم و "ماماااان، این خانومه هم نی نی داره؟!" که نداشت بنده خدا، فقط چاق بود. هنوز که هنوزه این موضوع به رخ من کشیده میشه بعد از ... سال!
۴. همش که شد شاهکارهای بچگی! زمان دانشگاه برای اینکه از زیر یک کوئیز در بریم همه مون جمع شدیم توی بوفه خواهران و نرفتیم سر کلاس. یکی از لوس های کلاس رفت به استاد خبر داد و اون هم اومد توی بوفه ما رو دستگیر کرد، البته در راه بین بوفه و کلاس ما دو سه نفر دوباره جیم شدیم و رفتیم کافه نادری، بعد هم با گواهی پزشکی قلابی واحد مربوطه رو حذف کردیم. اون کوئیز کلاٌ یک نمره از نمره نهایی پایان ترم بود!
۵. شماره موبایلم همیشه یادم میره!
مریم یغورت، بایرامعلی، فرهود، مخمل بانو و مژده شکلاتی نوبت شماست :)