هذیان گویی!
آقای "ب" در چهل کیلومتری تهران زندگی میکند.
محل کار آقای "ب" بازار تهران است.
آقای "ب" یک businessman است.
آقای "ب" موبایل دارد. (کی ندارد؟)
همه با آقای "ب" کار دارند.
موبایل آقای "ب" بیش از اندازه زنگ می خورد.
موبایل آقای "ب" روز و شب و صبح زود و نصفه شب نمیشناسد.
موبایل آقای "ب" مایه عذاب شانه بسر است.
شماره موبایل آقای "ب" تنها در یک رقم با شماره شانه بسر متفاوت است.
شانه بسر مرتب به تماس های مربوط به آقای "ب" پاسخ می دهد.
شانه بسر همیشه یکبار باید بگوید "اشتباه گرفته اید" و در تماس (بلافاصله) بعدی شماره صحیح را به تماس گیرنده یادآوری کند.
شانه بسر درباره تلفن های ثابت قضاوت نمیکند ولی نمیداند چرا آنهایی که با موبایل تماس میگیرند شماره ها را در phonebookشان save نمیکنند!
شانه بسر این را هم نمیفهمد که وقتی کسی به موبایل زنگ میزند چرا میپرسد "منزل آقای "ب"؟ "
دوستان، همکاران و خانواده آقای "ب" همیشه در بدترین موقعیت های زمانی و مکانی ممکن به موبایل شانه بسر زنگ می زنند.
در آخرین مورد فوق، شانه بسر در یک وضعیت کاملاٌ ناپایدار، بالای صندلی و روی نوک پنجه پا ایستاده بود و با پارچه ای در یک دست و اسپری همه کاره رافونه در دست دیگر، ضمن تلاش برای پاک کردن سقف کمد دیواری، سر ۸-۷ سانتیمتر قدِ بلندتر با خدا دعوا میکرد که موبایلش در جایی دور از دست شروع به نواختن ملودی هیجان انگیزی نمود و شانه بسر از ترس اینکه خواب بعد از ظهر جمعه اهل خانه به چشمشان حرام نشود ناچار شد جفت پا از صندلی پایین بپرد.
تنها حاصل این پرش این بود که اسم کوچک آقای "ب" هم کشف شد: خلیل.
شانه بسر قبلاًها از اسم "ب" خوشش می آمد چون یاد رستورانی در خیابان شریعتی، پایین ضرابخانه می افتاد که چلوکباب و باقلاپلو های خوشمزه ای دارد.
شانه بسر الان به اسم "ب" آلرژی شدید دارد.
مچ پای شانه بسر درد می کند.
به سبک مورچه خوار: ازت متنفرم آقای "ب"!