نوروز امسال از همان ابتدا برای ما نوروزی بسیار متفاوت و فراموش نشدنی بوده است. دقیقاٌ روزهای دوم، سوم بود که یک کرامپ شدید عضلانی ما را چند ساعتی از درد فلج و چند روزی خانه نشین کرد و پس از آن هم تا کنون گردش به چپ و راست با حرکاتی روباتیک امکان پذیر میباشد. در راستای اینکه خودمان کلی باتجربه و یک پا دکتریم، ضمن صرف مقادیری قرص و پماد، در حین تلاش برای گرم کردن حوله با اتوی داغ ساعدمان را هم سوزاندیم که حاصل آن اکنون به صورت یک سوختگی بدترکیب جلب نظر میکند و ما را در شیش و بش اینکه جایش میماند یا نه نگه داشته است. موارد فوق باعث شد تا برنامه دویدن صبحگاهی کلاٌ با وقفه ای طولانی مواجه شود و ما در افسوس این موضوع کلی غم و غصه و شکلات و آجیل خورده ایم. در همین حین نیز مجبور بودیم از مهمانان نوروزی ناخوانده پذیرایی شایسته به عمل آوریم تا استعداد آشپزی مان زیر سوال نرود.
تنها تهران گردی ما در این روزهای خلوت و تمیز -که کلی شکممان را برایش صابون زده بودیم- منحصر شد به رفتن به خیابان جمهوری و فروشگاه های تجهیزات پزشکی، به منظور ابتیاع تشک مواج جهت بیماری محتضر و در آستانه ابتلا به زخم بستر، و محض تکمیل حال خوش ما دیشب هم ناخن انگشت اشاره مان شدیداٌ شکست و کمی از بسترش جدا شد و خون آمد و حالا پانسمان شده ما را از خاراندن دماغمان محروم نموده است.
لازم به ذکر است که تا لحظه کتابت این سطور نگارنده هنوز هیچ اقدامی جهت به در نمودن نحسی سیزده انجام نداده است، فلذا، اگر این وبلاگ در موعد معمول و معهود خود آپدیت نگردید خواندن فاتحه بر جمیع خوانندگان واجب عینی میباشد.

ارادتمند: یک شانه بسر درب و داغون


پ.ن. اگر به نظرتون بیاد که نوشته های بالا دروغ سیزده بوده من شخصاٌ بهتون حق میدم!