میدونستم داره اتفاق میفته. میدونستم مسافری. گیرم نمیخواستم باور کنم. تمام اون لحظه ها که بالای سرت، دست لاغر و استخونیت رو میگرفتم توی دستم و موهاتو ناز میکردم و مثل مامان بزرگی برای نوه اش برات پچ پچ میکردم و تو فقط گاهی، لحظه ای، چشماتو باز میکردی و با نگاهی که نمیدونم منو میدید یا نه یک لبخند بی رمق میزدی انگار ته دلم میدونستم داره اتفاق میفته.

هنوز یک جاده دیگه با هم همسفریم تا تو برای همیشه آروم بخوابی مامان بزرگ. داریم میریم خونه ات. داریم میریم...