آهای! آهای! غول چراغ جادو!
از خدا که پنهان نیست، از شما چه پنهان، همش داشتم فکر میکردم بعنوان اولین پست سال ۸۶ چه موضوعی رو سوژه کنم و درباره اش بنویسم که مخمل بانو جان تقلب رو رسوند! اگه میدونستم یک چیز دیگه از خدا میخواستم! مثلاٌ چی؟ خوب دیگه، این همون موضوع انشای امروزه. تقریباٌ شبیه همون بازی یلدا. ایندفعه باید ۵ تا آرزو برای سال ۸۶ بکنیم و بعد توپ رو بفرستیم به زمین ۵ تای بعدی.
خودمونیم، سخته ها! انتخاب ۵ تا از بین بسیار تا آرزوی کلی و جزئی و ریز و درشت و شخصی و جمعی. راستشو بگم گاهی توی تصورات و خیالبافی های خودم به این فکر کردم که اگه یک پری مهربون با چوب جادوش به من برسه و بگه سه تا آرزوی منو برآورده میکنه من ازش چه چیزهایی رو میخوام، همیشه هم توی انتخاب درموندم، عقلم نمیرسید بهش بگم چوب جادوی خودتو میخوام!
میخواستم بگم یک آرزو بیشتر ندارم، اونهم اینکه هرچی آرزو کنم برآورده بشه! ولی چون مطمئنم اینجوری بهم بد و بیراه میگید که بازی رو خراب کردم پس مینویسم و شخصی هم مینویسم:
۱. اولیش شاید بنظر کلیشه ای بیاد، ولی حقیقتاٌ آرزوم "سلامتی" ه، برای همه و مخصوصاٌ برای یک نفر که هم برای بچه هاش و هم برای پدر و مادرش دلسوزترین و مهربون ترین مامان دنیاست .
۲. آرزو میکنم کمتر احساساتی باشم تا با هر موضوع لطیفی اشکم درنیاد و مثلاٌ موقع شنیدن موسیقی بغض کنم و نتونم باهاش بخونم. (چیه؟ بهم نمیاد؟) در ضمن ظرفیت صبر و تحملم هم بره بالا که یکوقت خدای نکرده یک شانه بسر سکته کرده روی دست شماها نمونه.
۳. یک جو هم اراده ام قوی بشه لطفاٌ که دویست تا کار رو شروع نکنم و نیمه کاره ول کنم، از توضیحات اضافه در این مورد معذورم، میخواید همین یک ذره آبروی من هم بره؟
۴. انقدر دلم میخواد بتونم مثل بعضی هاتون مطلب بنویسم... به جان خودم.
۵. همیشه دلم میخواسته این سری کتابهای قبل و بعد و غرش طوفان و ژوزف بالسامو رو بخونم و همیشه هم بدلایلی نشده. آرزوم داشتن و خوندنشونه. بعلاوه اینکه برم یک ام پی تری پلیر خوبِ بدرد بخور بخرم، وقت از ارتوپد یادم نره، بتونم دوره مربی گری ایروبیک رو بگذرونم، خوندن فرانسه رو که بعد از سه ترم رها شد دوباره شروع کنم، مکالمه انگلیسی رو که به وضع فاجعه باری خراب شده مجدداٌ قابل تحمل کنم، بعضی از دوستانم رو ملاقات کنم و ... و ...
تموم شد؟ ای بابا هنوز خیلی مونده بود که! حالا اگه باز هم کسی منو دعوت کرد دوباره شرکت میکنم و بقیه شو مینویسم. اما دوستانی که باید دعوتشون کنم به بازی:
مریم دوست جون، آزموسیس عزیز، بایرامعلی که حق بزرگتری به گردن ما داره! مژده شکلاتی، و ژرفای نازنین.
پ.ن. یک آرزوی دیگه هم یواشکی بگم؟ دلم میخواد گاهی بتونم خارج از چهارچوب قواعد بازی کنم...