تبليغاتX
پیک صبا

پیک صبا

افکار و نوشته های گاه و بیگاه من

"الف" برای "ب" کاری انجام میدهد.
"الف" احساس میکند که با انجام این کار در حق "ب" لطف کرده است.
"ب" احساس میکند که با پذیرفتن این کار در حق "الف" لطف کرده است.

نتیجه اخلاقی: هر دو نفری که مثل هم فکر کنند لزوماْ با هم تفاهم ندارند!

پ.ن. اخلاقی تر: هیچ ربطی هم به مذکر و مؤنث بودن طرفین نداره.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 اردیبهشت1387ساعت 13:14  توسط شانه بسر  | 

"م. عزیزم، بر سر تقویم منت گذاشتی، بهار را شرمنده کردی، تولدت هزاران بار مبارک باد.
دوستدارت س."

"همسر عزیزم، تنهاترین بهانه زندگی ام، عاشقانه دوستت دارم و بر دستانت گل سرخ بوسه می کارم. ای هستی من، تولدت را با ۳۰ گل سرخ عشق تبریک می گویم. همیشه در قلبم می تپی.
عشق تو ن."

"س. عزیز و دلبندم، در غریبانه ترین لحظه تنهایی ام چشمانم را که در آن دریایی از محبت موج می زند به تو می بخشم تا بدانی عاشقانه دوستت دارم. ای تنها وارث قلبم. تولدت را تبریک میگویم. 
نامزدت م."

"ن. جان سلام. نجابت با تو معنی شد. از داشتن دوست با عاطفه ای مانند تو به خود می بالم.
م."

"اگه این آسمون به تعداد ستاره هایش ماه داشته باشد بدون بی تو سیاه است. دختر خاله عزیزم تا ابد عاشقانه دوستت دارم.
ح."

"ا.م. عزیزمان به جمع بابا و مامان خوش آمدی تپش قلب کوچک تو آهن زندگی ماست. همیشه پاینده باشی عزیز دلمان.
بابا ح. و مامان ش."

به این نتیجه رسیدم که ورق زدن مجله های زرد -خصوصاْ صفحه پیام های رایگان- اونقدرها هم بد نیست. کلی روحم شاد شد!

 

+ نوشته شده در  جمعه 23 فروردین1387ساعت 11:58  توسط شانه بسر  | 

چه زود یک سال گذشت. پارسال همین موقع، همین روز، همین امروز بود که تو چشمهای بسته ات رو دیگه باز نکردی. یعنی واقعاْ یک سال شده؟ انگار زمان روی دور تند چرخیده، نمیدونم این سال ها تازگیها چرا سریع تر میان و میرن، قبلاْها، بچه که بودیم اینجوری نبود. کلی وقت میگذشت تازه میشد نیم ساعت، الان چشم به هم میزنی شده یک سال، راستی که زمان نسبیه، مگه نه؟

بگذریم، چه چیزهایی دارم میگم بهت، اون هم کجا، توی وبلاگ. فکر کن اگه بودی چه جوری باید برات توضیح میدادم که اصلاْ وبلاگ و اینترنت و کامپیوتر و فلان و بهمان چی هست! چقدر ساده بودی تو، ساده و کم توقع و درد کشیده.. میدونی، توی اون یک ماه آخر دعا میکردم نمونی، زودتر بری که بیشتر درد نکشی، از دستم که دلخور نیستی؟ آخه دیگه نمیتونستم تو رو توی اون وضعیت ببینم. سخت بود. احساس ناتوانی.. اینکه کاری از دستت برنمیاد.. سخته، سخت.
 
نمیدونم جات خالیه یا نه. حرف مسخره ای به نظر میاد ولی فکر کنم ایراد از خودمه. چطوری بگم، انگار عمداْ نخوام به رفتنت فکر کنم. انگار توی ذهنم واقعیت جا نیفتاده باشه. انگار.. نمیدونم، توضیح دادنش مشکله. نه اینکه فکر کنی ادا و اصول در میارم و خودمو لوس میکنم و این حرفها، نه، اتفاقاْ ظاهرم خیلی هم عادیه، مثل بقیه. میدونم تو دیگه نیستی، برات فاتحه میخونم، خیرات میدم، فقط برام یک جوریه که انگار همه چیز یک جای دیگه اتفاق افتاده و از لایه های سطحی ذهن من به عمقش نفوذ نکرده. ای بابا ولش کن اصلاْ نمیخوام توضیح بدم. 

ولی عجب موقعی رفتی! توی قشنگترین روزهای سبزترین فصل سال. جاده رو هیچوقت به زیبایی اون روز ندیده بودم، هیچوقت. انگار تمام اون درختها و شکوفه ها برات طاق نصرت درست کرده بودند. هوم، چه شاعرانه گفتم! یادته گاهی وقتها شعر میگفتی مامان بزرگ؟ شعرهایی که شاید زیاد قافیه و ردیف نداشت ولی مهربون بود. مزه آلبالو خشکه و لواشک میداد، گاهی وقتها هم پفک نمکی و آب نبات چوبی و تک تک. یک اعترافی بکنم؟ من میدونستم که لواشک ها رو توی انباری زیر پله های راهرو قایم میکردی!

یک سال گذشت و من نفهمیدم چطور، ولی اون روز که اون پیرزن کوچولوی ظریف رو توی محوطه دیدم که با واکرش مثل مورچه راه میرفت گلوم گرفت و راه نفسم تنگ شد. من امروز توی خونه میمونم، وقتی همه توی اون امامزاده -حسینیه، تکیه، چه میدونم، هرچی- دور هم و کنار تو جمع میشند و ختم انعام میگیرند و برات دعا میخونند من روی کاناپه مینشینم و پاهامو دراز میکنم و تصویر تار تلویزیون رو نگاه میکنم.
دلم برات تنگ شده مااااااام بزرگ، دلم برات خیلی تنگ شده...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 فروردین1387ساعت 15:24  توسط شانه بسر 

فحش لزوماْ کلامی نیست که به زبون آورده بشه.

تصور کن یک کوه ظرف رو شستی، با دقت تمام توی جاظرفی روی هم تلنبارشون کردی، سینک ظرفشویی رو تمیز کردی و دستمال کشیدی و خشک کردی و دستکش ها رو درآوردی و آویزون کردی و یک نفس راحت کشیدی و میای از آشپزخونه بری بیرون که میبینی یک لیوان کثیف روی میز جا مونده. اینجاست که دیگه اون لیوان، لیوان نیست. میشه فحش مجسّم!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 فروردین1387ساعت 16:42  توسط شانه بسر  | 

هرچی فکر میکنم یادم نمیاد این مدل روبوسی سه تایی بین خانمها دیگه از کی مرسوم شد؟ والا قبلاْها دوتایی بود، اون هم توی هوا.

سال نوی همگی مبارک!  

+ نوشته شده در  شنبه 3 فروردین1387ساعت 9:22  توسط شانه بسر  | 

آدم سی هزار تومن بده و کتاب آشپزی بخره، بعد اولین غذایی که از روش درست میکنه فلافل باشه! نمیدونم چرا به نظرم شبیه کارهای پت و مت میاد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 اسفند1386ساعت 21:33  توسط شانه بسر  | 

دلم ایمیل میخواد، ایمیلی که مال خودِ خودم باشه، نه اسپم، نه فورواردی، نه کاری. 
دلم کامنت خصوصی میخواد، چیز غیر مرتبطی که فقط برای من نوشته شده باشه.
دلم تلفنی میخواد که از اونور خط صدای آشنا بشنوم نه قربون صدقه های لوس بازاریاب های کارت تلفن و اینترنت و پتو و کپسول آتشنشانی.
دلم اس ام اسی میخواد که نه تبلیغ بانک باشه نه یک جوک بیمزه.
دلم میخواد در تمام موارد بالا اشاره ای به بی معرفتی و کم پیدا بودن خودم نشه! 

میدونم و قبول دارم که منشأ شادی و رضایت و آرامش باید درون خود آدم باشه، ولی الان دلم میخواد که به طور غیرمنتظره ای خوشحال بشم. خیلی وقته قند توی دلم آب نشده..

پ.ن. معلومه که جمعه است امروز؟

 

+ نوشته شده در  جمعه 17 اسفند1386ساعت 22:43  توسط شانه بسر  | 

چند وقته که میبینم ملت همش شال و روسری های توری مشکی سرشون میکنند. گویا مد جدیده، درست نمیدونم، ولی اینو میدونم که هیچ جوری نمیتونم خودمو راضی کنم و برم یک شال سیاه بخرم و سر کنم. فکر میکنم اگر این جوان ها، و نوجوان ها، درک میکردند که چند سال، چندین سال، من و هم نسل های من سرپوشی به جز رنگ سیاه نداشتیم، اگر اون حس عجیبِ سر کردن یک روسری آلبالویی نخی یزدی رو بعد از سالها سیاه پوشیدن تجربه میکردند آیا حاضر میشدند به میل خودشون چیزی رو انتخاب کنند که شاید تغییر دادنش به رنگی دیگه دوباره به همین آسونی نباشه، یا باز هم به دست خودشون همین رنگ های محدود رو هم از زندگی بیرنگ مون بیرون میکردند؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 بهمن1386ساعت 22:26  توسط شانه بسر  | 

و چنین حکایت کنند هدهدان شکرشکن، اندر مزایای ولنتاین ِ بی ولنتاین همین بس که میتوان گیسوان نه چندان خرمن را با طیب خاطر باز به تیغ مشاطه سپرد و آن را چونان عمر گل و حتی کوتاه تر ساخت بی آنکه افلاک درهم پیچد و دور گردون از حرکت باز ماند و خاطری مکدر شود..

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 بهمن1386ساعت 13:2  توسط شانه بسر  | 

آدم ها باید با هم حرف بزنند. با سکوت نمیتونیم چیزی رو به کسی بفهمونیم چون سکوت ما برای خودمون یک معنی داره، برای یکی دیگه یک معنی دیگه. اون چیزی که باعث سوء تفاهم بین آدم ها میشه شنیده های اونها از گفته های دیگران نیست، ناشنیده های اونهاست...

این جملات مشعشع بالا رو دیشب توی خواب -نمیدونم به چه کسانی- داشتم میگفتم. صبح که بیدار شدم و یادم به خواب و حرفهایی که میزدم افتاد وسط خمیازه کشیدن دهنم همینجوری باز موند. جل الخالق! آخه ای عالم بی عمل که به این خوبی بلدی توی خواب لالایی بخونی، پس چرا برای خودت همیشه سکوت طلاست؟

  

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 بهمن1386ساعت 9:53  توسط شانه بسر  |